آواز رهگذر
گويى اى رهگذر از داغ دلم باخبرى * كه به هر نالهات از سينه برآيد شررى
مگر اين آتش من از بر ديوار گذشت * كه درافتاد به دامان دل رهگذرى ؟
مگر آگاه شدى از غم تنهايى من * كه به غمخوارىام اندر دل شب نوحهگرى ؟
مگر از گلشن عشق آمدى اى بلبل مست * كه چنين نالهء جانسوز ندارد بشرى ؟
گر تو از آه من اينگونه پريشان شدهاى * ز چه در دلبرم اين آه ندارد اثرى ؟
بازگو ، شبرو بيدل ز چه آرامت نيست ؟ * به ره كيست كه در نيمهء شب پى سپرى ؟
* *
تو هم اى همنفس از يار شكايت دارى * به غم عشق بتى مهوش و طنّاز درى
تو هم اى مرغ خوشآواز گرفتار چو من * زار و دلخسته و آشفته و بىبالوپرى
شب تو نيز به فرياد و فغان مىگذرد * تو هم اندر هوس نالهء مرغ سحرى
مگر از راز نهفتن به فغان آمدهاى ؟ * كه كنى فاش غم خويش به هر بام و درى
كمى آهستهتر ، اى شبرو ، از اين كوى گذر * كه نواى تو بود مرهم داغ جگرى
ز سكوت شب و تاريكى و تنهايى خويش * خاطر آسوده كن و بيم مدار از خطرى
نه همه آنچه به ره بينى ديوار و در است * پس ديوار نگر مردم صاحبنظرى
دلى اينجاست هماهنگ تو و نغمهء تو * كه بجز ناله و فرياد ندارد هنرى
ز غم من تو بدين ناله حكايتها كن * اگر از منزل جانانهء من مىگذرى
گوى ، كاى خفته به ياد آر كه تا اين دل شب * را ياد تو ره بسته به چشمان ترى
گوى ، كاى خفته غمم كشت خدا را درياب * كه بجز عشق توام نيست گناه دگرى
جلوهء عشق
من ارچه بخت خوش و طالع نكو دارم * ولى چه سود كه طبعى بهانهجو دارم
من و بهار و نكورويى و جوانى و عشق * دگر ز بخت بجز اين چه آرزو دارم
ميان ببست زمين و زمان به يارى من * من اين ميانه دل خويشتن عدو دارم
رقيب و مدّعى و حاسد و صلاحانديش * فضول عشق نگر كز چهار سو دارم
زمان عشق مكن ضايع اى نصيحتگو * كه من نه فرصت اين بحث و گفتگو دارم
هزار شكر كه جاى جلال و حشمت و مال * به پيش اهل نظر عرض و آبرو دارم