تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧

آواز رهگذر

گويى اى رهگذر از داغ دلم باخبرى * كه به هر ناله‌ات از سينه برآيد شررى مگر اين آتش من از بر ديوار گذشت * كه درافتاد به دامان دل رهگذرى ؟ مگر آگاه شدى از غم تنهايى من * كه به غم‌خوارىام اندر دل شب نوحه‌گرى ؟ مگر از گلشن عشق آمدى اى بلبل مست * كه چنين نالهء جانسوز ندارد بشرى ؟ گر تو از آه من اين‌گونه پريشان شده‌اى * ز چه در دلبرم اين آه ندارد اثرى ؟ بازگو ، شب‌رو بيدل ز چه آرامت نيست ؟ * به ره كيست كه در نيمهء شب پى سپرى ؟
* *
تو هم اى هم‌نفس از يار شكايت دارى * به غم عشق بتى مهوش و طنّاز درى تو هم اى مرغ خوش‌آواز گرفتار چو من * زار و دلخسته و آشفته و بىبال‌وپرى شب تو نيز به فرياد و فغان مىگذرد * تو هم اندر هوس نالهء مرغ سحرى مگر از راز نهفتن به فغان آمده‌اى ؟ * كه كنى فاش غم خويش به هر بام و درى كمى آهسته‌تر ، اى شب‌رو ، از اين كوى گذر * كه نواى تو بود مرهم داغ جگرى ز سكوت شب و تاريكى و تنهايى خويش * خاطر آسوده كن و بيم مدار از خطرى نه همه آنچه به ره بينى ديوار و در است * پس ديوار نگر مردم صاحب‌نظرى دلى اينجاست هماهنگ تو و نغمهء تو * كه بجز ناله و فرياد ندارد هنرى ز غم من تو بدين ناله حكايتها كن * اگر از منزل جانانهء من مىگذرى گوى ، كاى خفته به ياد آر كه تا اين دل شب * را ياد تو ره بسته به چشمان ترى گوى ، كاى خفته غمم كشت خدا را درياب * كه بجز عشق توام نيست گناه دگرى

جلوهء عشق

من ارچه بخت خوش و طالع نكو دارم * ولى چه سود كه طبعى بهانه‌جو دارم من و بهار و نكورويى و جوانى و عشق * دگر ز بخت بجز اين چه آرزو دارم ميان ببست زمين و زمان به يارى من * من اين ميانه دل خويشتن عدو دارم رقيب و مدّعى و حاسد و صلاح‌انديش * فضول عشق نگر كز چهار سو دارم زمان عشق مكن ضايع اى نصيحت‌گو * كه من نه فرصت اين بحث و گفتگو دارم هزار شكر كه جاى جلال و حشمت و مال * به پيش اهل نظر عرض و آبرو دارم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 467 | سيد محمد باقر برقعى