هرآينه اگر تو نبودى * سپيده از گذر لحظهها تلف مىشد
و صبح ، سرخوشى خويش را ز دل مىشست * زمانه بستر غم مىشد
و رودخانه نه با آب * كه بر مصاحبت سنگ و ماسه دل مىبست
و مزرعه به علفهاى هرزه خو مىكرد
*
هرآينه اگر تو نبودى * پرنده ، بال نمىزد -
- در آسمان و به پرواز درنمىآمد * سكوت همهمه مىكرد در سراسر اين شهر
و از دهان كس آواز درنمىآمد .
دو شعر كوتاه
- 1 -
گفتى كه آفتاب را * بگذار از براى شبان سياه و سرد
و ز ابر و باد و باران * بنويس
بر التهاب و تشنگى نسل سوخته .
- 2 -
دهليز عمر را * چندانكه با شتاب گذر كرديم
در هيچ جاى آن * شمعى نيافتيم كه يك جرعه نور را