تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
هرآن‌كه بيشتر افكند سر به خدمت علم * دچار رنج و غم و فقر مستمر باشد هميشه زلف دوتا را به پيچ‌وتاب آور * چو نقش هستى ما زير و گه زبر باشد بگير دست مرا اى رسول پاكى و مهر * كه بىتو زندگىام تلخ و بىثمر باشد علاقهء تو در آفاق برده نامم را * چنين مباد چو من كس كه دربه‌در باشد دعا كنيم كه تا ابتداى رويش نور * هميشه آتش عشق تو شعله‌ور باشد به مدّعى تو بگو اى حريف ياوه‌سراى * كجا تو را ز غم و رنج ما خبر باشد ز جان خويش نمىترسد و جفاى رقيب * هرآن‌كه در ره عشق تو ره‌سپر باشد مخوان به گوش ستمكارگان سرود نياز * در اهل ظلم بسى ناله بىاثر باشد غمين مشو ز كج آيين زمان بدآهنگ * كه در پى شب تاريك ما سحر باشد
به استاد رحمت گيلانى

بىستاره

ستاره‌ريز ، شبى بىستاره‌ام كردند * ز رنج و غصّه بسان شراره‌ام كردند كتاب كهنهء اندوه و دفتر دردم * نخوانده سرّ درون پاره‌پاره‌ام كردند ببين دورنگى ياران بىصداقت را * كه بارها ز دورويى اشاره‌ام كردند زبان شعر مرا كودكانه ناميدند * ز رخنه‌هاى حقارت نظاره‌ام كردند به سنگ ظلم شكستند بال پروازم * ز لطف و مهر نه يك‌لحظه چاره‌ام كردند نه يك‌زمان سخن از امن و عافيت گفتند * كه مبتلاى مصيبت هماره‌ام كردند از آن دمى كه بدانديش را ز خود راندم * دچار رنج و غم بىشماره‌ام كردند چو دست من نرسد هيچ‌گه به دامن دوست * اسير محبسى از سنگ خاره‌ام كردند

و رودخانه

هرآينه اگر تو نبودى * تمام باغچه در اضطراب مىپژمرد و قلب دشت ، پر از داغ لاله‌ها مىشد * خسوف ، رنج تن ماه را ز هم مىخست زمين به گردش بيهوده مبتلا مىشد .