هرآنكه بيشتر افكند سر به خدمت علم * دچار رنج و غم و فقر مستمر باشد
هميشه زلف دوتا را به پيچوتاب آور * چو نقش هستى ما زير و گه زبر باشد
بگير دست مرا اى رسول پاكى و مهر * كه بىتو زندگىام تلخ و بىثمر باشد
علاقهء تو در آفاق برده نامم را * چنين مباد چو من كس كه دربهدر باشد
دعا كنيم كه تا ابتداى رويش نور * هميشه آتش عشق تو شعلهور باشد
به مدّعى تو بگو اى حريف ياوهسراى * كجا تو را ز غم و رنج ما خبر باشد
ز جان خويش نمىترسد و جفاى رقيب * هرآنكه در ره عشق تو رهسپر باشد
مخوان به گوش ستمكارگان سرود نياز * در اهل ظلم بسى ناله بىاثر باشد
غمين مشو ز كج آيين زمان بدآهنگ * كه در پى شب تاريك ما سحر باشد
به استاد رحمت گيلانى
بىستاره
ستارهريز ، شبى بىستارهام كردند * ز رنج و غصّه بسان شرارهام كردند
كتاب كهنهء اندوه و دفتر دردم * نخوانده سرّ درون پارهپارهام كردند
ببين دورنگى ياران بىصداقت را * كه بارها ز دورويى اشارهام كردند
زبان شعر مرا كودكانه ناميدند * ز رخنههاى حقارت نظارهام كردند
به سنگ ظلم شكستند بال پروازم * ز لطف و مهر نه يكلحظه چارهام كردند
نه يكزمان سخن از امن و عافيت گفتند * كه مبتلاى مصيبت همارهام كردند
از آن دمى كه بدانديش را ز خود راندم * دچار رنج و غم بىشمارهام كردند
چو دست من نرسد هيچگه به دامن دوست * اسير محبسى از سنگ خارهام كردند
و رودخانه
هرآينه اگر تو نبودى * تمام باغچه در اضطراب مىپژمرد
و قلب دشت ، پر از داغ لالهها مىشد * خسوف ، رنج تن ماه را ز هم مىخست
زمين به گردش بيهوده مبتلا مىشد .