نه من غمينم و ياران ، كه سوگوارانش * تمام جنگل و دريا و دشت و هامون شد
مرا كه مصلحت عشق تيره كرد ، ايّام * ز موجخيز بلا ، ديده ، جامى از خون شد
تو در مدار وجود آن خزانهاى بودى * كه از تو رنجبرى صد چو من چو قارون شد
به ناله آمده اينك رباب و بربط و نى * حزين از اين غم سوزنده عود و قانون شد
ز موجموج خزر ناله ناله مىخيزد * ز مويه مويه غمين ، نغمهء همايون شد
از اين سموم كه بر باغ و سبزهها رفتهست * ز دل قرار و ز كف اختيار بيرون شد
هرآنكه عاشق آيين داد و دانش بود * اسير پنجهء بيداد و چرخ وارون شد
شفق نشست به خون ، يار ، مو پريشان كرد * چو مجمرى دل ما غرق آتش و خون شد
هميشه بر لب من نغمههاى شيرين بود * ز سوگ توست ، گر اين شعر تلخ مضمون شد
خاطر حزين
چو لاله تا كه به دل داغ آتشين دارم * نشان مملكت عشق بر جبين دارم
نه خصم جان من است آسمان آبى و بس * كه خون دل بسى از گردش زمين دارم
گذاشت بر رخم ، آرنگ غم گذار زمان * چه زخمها به دل از تير و فرودين دارم
من از تطاول پاييز و از ستيزه دى * هزار خاطره در خاطر حزين دارم
به رودبار زمان ، جاى آب ، خون جاريست * ز روزگار ، بسى ، جاى مهر ، كين دارم
به كشتزار من افتاده داس دام و بلا * چه شكوهها كه از اين چرخ خوشهچين دارم
اگرچه دربهدر افتادهام ز درگه عشق * اميد مرحمت از يار نازنين دارم
ز وسعت شب بىانتها هراسى نيست * كه همچو زهره و ناهيد ، همنشين دارم
بهرغم آنكه فتادم در اين بلا از پاى * به پايدارى ايمان خود يقين دارم
مخوان سرود نياز
مرا كمال و تعالى چو در هنر باشد * چه بيم و واهمه ، از خصم خيرهسر باشد
گذار كن به برم چون نسيم و وجد آور * مرا كه غنچهء احساس در نظر باشد
فتادهام به كويرى كه از جوانب آن * هزار خصم ستمپيشه ديدهور باشد
چه خوش نوشت ، نگار بلند اختر من * كسى كه در سخنش حكمتى دگر باشد