تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
نه من غمينم و ياران ، كه سوگوارانش * تمام جنگل و دريا و دشت و هامون شد مرا كه مصلحت عشق تيره كرد ، ايّام * ز موج‌خيز بلا ، ديده ، جامى از خون شد تو در مدار وجود آن خزانه‌اى بودى * كه از تو رنجبرى صد چو من چو قارون شد به ناله آمده اينك رباب و بربط و نى * حزين از اين غم سوزنده عود و قانون شد ز موج‌موج خزر ناله ناله مىخيزد * ز مويه مويه غمين ، نغمهء همايون شد از اين سموم كه بر باغ و سبزه‌ها رفته‌ست * ز دل قرار و ز كف اختيار بيرون شد هرآن‌كه عاشق آيين داد و دانش بود * اسير پنجهء بيداد و چرخ وارون شد شفق نشست به خون ، يار ، مو پريشان كرد * چو مجمرى دل ما غرق آتش و خون شد هميشه بر لب من نغمه‌هاى شيرين بود * ز سوگ توست ، گر اين شعر تلخ مضمون شد

خاطر حزين

چو لاله تا كه به دل داغ آتشين دارم * نشان مملكت عشق بر جبين دارم نه خصم جان من است آسمان آبى و بس * كه خون دل بسى از گردش زمين دارم گذاشت بر رخم ، آرنگ غم گذار زمان * چه زخمها به دل از تير و فرودين دارم من از تطاول پاييز و از ستيزه دى * هزار خاطره در خاطر حزين دارم به رودبار زمان ، جاى آب ، خون جاريست * ز روزگار ، بسى ، جاى مهر ، كين دارم به كشتزار من افتاده داس دام و بلا * چه شكوه‌ها كه از اين چرخ خوشه‌چين دارم اگرچه دربه‌در افتاده‌ام ز درگه عشق * اميد مرحمت از يار نازنين دارم ز وسعت شب بىانتها هراسى نيست * كه همچو زهره و ناهيد ، همنشين دارم به‌رغم آنكه فتادم در اين بلا از پاى * به پايدارى ايمان خود يقين دارم

مخوان سرود نياز

مرا كمال و تعالى چو در هنر باشد * چه بيم و واهمه ، از خصم خيره‌سر باشد گذار كن به برم چون نسيم و وجد آور * مرا كه غنچهء احساس در نظر باشد فتاده‌ام به كويرى كه از جوانب آن * هزار خصم ستم‌پيشه ديده‌ور باشد چه خوش نوشت ، نگار بلند اختر من * كسى كه در سخنش حكمتى دگر باشد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 458 | سيد محمد باقر برقعى