نديدم حاصلى از عمر ، غير از رنج ناكامى * به عالم آنچه با من ماند ، حرمان ماند و من ماندم
به دل گفتم سرم آخر به سامان مىرسد روزى * دوباره روزگار نابسامان ماند و من ماندم
نماند ار فقر آمالم بهجز ويرانهاى از غم * ز كاخ آرزوها ، نقش ايوان ماند و من ماندم
پس از يكعمر سرگردانى و سردرگريبانى * دلى آشفته و حالى پريشان ماند و من ماندم
به عمرى آرزوى نوبهاران داشتم در دل * نديدم نوبهارانى ، زمستان ماند و من ماندم
كجا شد آنهمه شيدايى و شور و غزلخوانى ! * به گلشن غنچهء سردرگريبان ماند و من ماندم
نبخشيدند جز خونابهء دل تشنهكامان را * ستم ماند و ستمكش ماند و عصيان ماند و من ماندم
نجستم عاقبت سرچشمهء گمگشتهء خود را * سراب آرزو ماند و بيابان ماند و من ماندم
همه رفتند خندان از جهان و سخت جانى بين * كه تنها « باصرى » با چشم گريان ماند و من ماندم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 456
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٥٦