باش تا تيغ ملامت بيش از اين بر ما زنند * عاشقان حقطلب را از ملامت عار نيست
از زبان ناسزايان زخمها دارم به دل * اهل دردى تا غم دل را كنم اظهار نيست
« حافظ » اى والاترين تنديس اقليم وجود * چون تو بحر معرفت را گوهرى شهوار نيست
كاخ ابداع تو را نقش و نگارى ديگر است * هركسى نقّاش و هر دستى منبّتكار نيست
ريشه در آب بقا دارد نهال طبع تو * هر درختى را ثمر ، هر شاخهاى را بار نيست
پيش خورشيد جمالت « باصرى » چون ذرّه است * آنچنانى هم كه پندارند ، بىمقدار نيست
پاس ميهن
روز و شب با ياد خوبان زندگانى مىكنم * نفس سركش بين كه در پيرى جوانى مىكنم !
تا نگردد فاش بر ياران ، غم پنهانىام * در ميان گريهء دل ، شادمانى مىكنم
بر شيار اشك خونينم مبر حسرت ، كه من * صورت خود را به سيلى ارغوانى مىكنم
جز نواى بينوايى برنخيزد از دلم * بر مزار آرزوها ، نوحهخوانى مىكنم
گرچه از مردم نمىبينم بجز نامردمى * بازهم در پاى آنان جانفشانى مىكنم
كى به حال خود گذارم نرگس بيمار را ؟ * باغ را تا دفع آفت ، باغبانى مىكنم
هيچ مهرويى نورزد كمترين مهرى به من * بسكه با نامهربانان ، مهربانى مىكنم
من دگر آن نغمهپردازى كه بودم نيستم * در قفس فرياد از بىآشيانى مىكنم
زيستن با نيكنامى خواهم و مردن به خير * گر تمنّايى از اين دنياى فانى مىكنم
برنيايد خدمت از دستم اگر ، با اهل درد * با زبان بىزبانى ، همزبانى مىكنم
گرچه در همميهنانِ خود غريب افتادهام * همچنان مهد وطن را پاسبانى مىكنم
با چنين طبع خدادادى كه دارم « باصرى » * در دل تاريخ ، عمر جاودانى مىكنم