تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
باش تا تيغ ملامت بيش از اين بر ما زنند * عاشقان حق‌طلب را از ملامت عار نيست از زبان ناسزايان زخمها دارم به دل * اهل دردى تا غم دل را كنم اظهار نيست « حافظ » اى والاترين تنديس اقليم وجود * چون تو بحر معرفت را گوهرى شهوار نيست كاخ ابداع تو را نقش و نگارى ديگر است * هركسى نقّاش و هر دستى منبّت‌كار نيست ريشه در آب بقا دارد نهال طبع تو * هر درختى را ثمر ، هر شاخه‌اى را بار نيست پيش خورشيد جمالت « باصرى » چون ذرّه است * آن‌چنانى هم كه پندارند ، بىمقدار نيست

پاس ميهن

روز و شب با ياد خوبان زندگانى مىكنم * نفس سركش بين كه در پيرى جوانى مىكنم ! تا نگردد فاش بر ياران ، غم پنهانىام * در ميان گريهء دل ، شادمانى مىكنم بر شيار اشك خونينم مبر حسرت ، كه من * صورت خود را به سيلى ارغوانى مىكنم جز نواى بينوايى برنخيزد از دلم * بر مزار آرزوها ، نوحه‌خوانى مىكنم گرچه از مردم نمىبينم بجز نامردمى * بازهم در پاى آنان جانفشانى مىكنم كى به حال خود گذارم نرگس بيمار را ؟ * باغ را تا دفع آفت ، باغبانى مىكنم هيچ مهرويى نورزد كمترين مهرى به من * بس‌كه با نامهربانان ، مهربانى مىكنم من دگر آن نغمه‌پردازى كه بودم نيستم * در قفس فرياد از بىآشيانى مىكنم زيستن با نيك‌نامى خواهم و مردن به خير * گر تمنّايى از اين دنياى فانى مىكنم برنيايد خدمت از دستم اگر ، با اهل درد * با زبان بىزبانى ، همزبانى مىكنم گرچه در هم‌ميهنانِ خود غريب افتاده‌ام * همچنان مهد وطن را پاسبانى مىكنم با چنين طبع خدادادى كه دارم « باصرى » * در دل تاريخ ، عمر جاودانى مىكنم