كوى صبر
شراب شعر تو امشب به جانم فتنه انگيزد * چه مضمونهاى بكرى زان لب شيرين تو ريزد
مرا ساقى به ميخانه ببر جامى از آن مى ده * كه حافظ از درون جام مى يكباره برخيزد
به امّيد تو در باغ آمدم اى باغبان اينك * مرا درياب تا طبعم به گلهاى تو آميزد
ز پند ناصحان غافل نيم جانا كه مىدانم * نيفتد دست هركس دُر ، كه در گوش خود آويزد
اگر خواهى غزل گويى چو حافظ نغز گو شاعر * گلاب از گل ، شراب از مو ، شكر از نيشكر ريزد
بده ز آن بادهء گلگون دمادم « باب خسرو » را * كه غم باآنهمه لشكر ز كوى صبر بگريزد
فسانه خواهم بود
درخت سبز زمان را جوانه خواهم بود * دوباره زيستنم را بهانه خواهم بود
مرا به شوق بخوان در هواى آزادى * كه ثقل اوج فلك را نشانه خواهم بود
چو آتشى كه نمىزد به زير خاكستر * به مجمر دل عالم زبانه خواهم بود
رها دگر نكنم دامن وصالش را * اگرچه خوار به چشم زمانه خواهم بود
شوم چو بلبل سرمست در گلستان شاد * چو قمريان چمن در ترانه خواهم بود
من آن نيم ز دل دوستان روم بيرون * به شاخهشاخه دل آشيانه خواهم بود
زمان آن نرسيدهست رخت بربندم * روم اگر ز جهان جاودانه خواهم بود
بيا به ديدنم امروز تا كه فرصت هست * كه با تو تا به ابد عاشقانه خواهم بود
غزل به شيوهء حافظ بدان جهت گويم * كه در مقام تغزّل فسانه خواهم بود
اگر به باغ دل « باب خسرو » آيى باز * درخت سبز زمان را جوانه خواهم بود