تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢

كوى صبر

شراب شعر تو امشب به جانم فتنه انگيزد * چه مضمونهاى بكرى زان لب شيرين تو ريزد مرا ساقى به ميخانه ببر جامى از آن مى ده * كه حافظ از درون جام مى يكباره برخيزد به امّيد تو در باغ آمدم اى باغبان اينك * مرا درياب تا طبعم به گلهاى تو آميزد ز پند ناصحان غافل نيم جانا كه مىدانم * نيفتد دست هركس دُر ، كه در گوش خود آويزد اگر خواهى غزل گويى چو حافظ نغز گو شاعر * گلاب از گل ، شراب از مو ، شكر از نيشكر ريزد بده ز آن بادهء گلگون دمادم « باب خسرو » را * كه غم باآن‌همه لشكر ز كوى صبر بگريزد

فسانه خواهم بود

درخت سبز زمان را جوانه خواهم بود * دوباره زيستنم را بهانه خواهم بود مرا به شوق بخوان در هواى آزادى * كه ثقل اوج فلك را نشانه خواهم بود چو آتشى كه نمىزد به زير خاكستر * به مجمر دل عالم زبانه خواهم بود رها دگر نكنم دامن وصالش را * اگرچه خوار به چشم زمانه خواهم بود شوم چو بلبل سرمست در گلستان شاد * چو قمريان چمن در ترانه خواهم بود من آن نيم ز دل دوستان روم بيرون * به شاخه‌شاخه دل آشيانه خواهم بود زمان آن نرسيده‌ست رخت بربندم * روم اگر ز جهان جاودانه خواهم بود بيا به ديدنم امروز تا كه فرصت هست * كه با تو تا به ابد عاشقانه خواهم بود غزل به شيوهء حافظ بدان جهت گويم * كه در مقام تغزّل فسانه خواهم بود اگر به باغ دل « باب خسرو » آيى باز * درخت سبز زمان را جوانه خواهم بود