گردش دريايى
- 1 -
با يكدو تن رفيق صميمى و باوفا * باشوق و بامحبّت و باذوق و باصفا
در ساعت چهارده روز روشنى * كرديم قصد گردش درياى « مرمرا »
* *
هرچند رنج پاى ز پايم فكنده بود * دست غمم ، نهال دل از جاى كنده بود
ليكن ز شوق دختر درياى خندهروى * و ز فيض دوستان لب جان پر ز خنده بود
* *
در كشتى بزرگ نشسته روان شديم * با باد تند و آب روان ، همعنان شديم
نيرو دميد منظر دريا به جان و تن * گويى ز وصل دختر دريا ، جوان شديم
* *
درياى بىكرانهء پرآب نيلگون * آهنگ پرترانهء امواج پرفسون
بادى كه مىوزيد كمى سرد و بىقرار * جان را بهسوى عشق و هوس بود رهنمون
* *
كشتى به روى آب به تندى همىشتافت * چون اژدرى كه سينهء دريا همىشكافت
امواج پرخروش و فغان از پىاش روان * چون عاشقى كه سر ز ره دوست برنتافت
* *
روى سپهر بود پر از ابر پارهها * افكنده سايه بر سر آب و كنارهها
صدها درخت سبز و بلند از دو سوى آب * سر سوده بر سپهر برين چون منارهها
* *
پر بود كشتى از زن و مرد و بزرگ و خرد * چندانكه بر شمارهاش انديشه ره نبرد
ديدار آن جماعت پرشور و بانشاط * زنگ غمم ز آينهء جان و دل سترد
* *
تنها نبود كشتى ما پر ز مرد و زن * پر بود روى آب هم از ناو نعرهزن
نزديك و دور زورق و كشتى روان بر آب * چون برگهاى گل كه پراكنده بر چمن
* *