در رتبت خدايى ، انسان نشيند ؟ آرى * او خالق است و بارى در اوج آفريدن
دانى شهيد دوران خود كيست در برِ خلق ؟ * در عين بىگناهى در خون خود تپيدن !
گفتم كه خوشترين خواب در زير آسمان چيست ؟ * گفتا به خندهاى خوش در خاك آرميدن !
بيدارى مبارك خود چيست هم از اين خواب ؟ * در موسم بهاران با سبزه بر دميدن !
غوغاى روزگاران شد آب و از سرم رفت * زين غبن و غم گريبان تا چند بر دريدن ؟
گفتم خلاص ما را زين غم چه چارهاى ؟ گفت * از بادهء فراغت يك كاسه دركشيدن !
حاليست مرا . . .
حاليست مرا كه در بهاران زيباست * بر دامن باغ و سبزهزاران زيباست
عشق است چنين حال و صراحى برگير * كاين حال طرب به مىگساران زيباست
* *
حاليست مرا كه چشمهساران دانند * وان خرمن گل به شاخساران دانند
آرى ، كه چنين حالت شيدايى را * در فصل بهار ، خوش هزاران دانند
* *
حاليست مرا كه شادمانى زيبد * وين چهره به باده ارغوانى زيبد
ديگر چه بزيبدم در اين فرصت خوش ؟ * فاشش نكنم خود آنچه دانى زيبد
* *
حاليست مرا كه باده مىبايد و گل * چنگ و غزل و ترانه مىشايد و گل
اين عيش تمام را چه باعث افتاد ؟ * امشب به برم نگار مىآيد و گل
* *
حاليست مرا كه نرم بر آب روم * بر فرش چمن چو موج مهتاب روم
بر طرف چنين طراوت و نكهت گل * سر را بنهم ، به ياد او خواب روم
* *
حاليست مرا كه با ربابش خوانند * در فصل شراب و ماهتابش خوانند
عشّاق جهان به وقت مجموعهء گل * از سوز جگر به آب و نانش خوانند
* *
حاليست مرا كه آب و آيينه خوش است * نظّاره به روى خوب و سبزينه خوش است