تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦

صفاى محبّت

تو راست گر به سراى آشنا هواى محبّت * بيا به كلبهء ما باش آشناى محبّت مگو كه گرد ملالت به لوح دل بنشيند * چو گشت آينه‌ات صافى از صفاى محبّت ز دردهاى درونى مدام مىشود ايمن * هرآن‌كه جست شفاى دل از دواى محبّت خوش آن درون كه نمايان در آن چو وادى سينا * به چشم موسى دل جلوهء فداى محبّت بلى به چشم يقين و نگاه شوق توان ديد * رخ خداى محبّت ز لابه‌لاى محبّت جمال سرّ الهى ببيند آنكه به ديده * كشد ز گرد ره دوست توتياى محبّت شهان به قهر ، جهان را به تخت بخت برآرند * جهان به مهر مسخّر كند گداى محبّت ز فرقدان گذرد فرق آن فقير كه هر صبح * به صدق دل بنهد سر به خاك پاى محبّت همىكشد به سر دار نيز بانگ انا الحق * شنيده آنكه به بزم ولا نواى محبّت مدام مست شوى از شراب شوق « امينى » * دهد چو جلوه به جام دلت جلاى محبّت

بزم دوستان

گاه ، گل پنداشته در گلْسِتان جويم تو را * گاه سرو انگاشته در بوستان جويم تو را گه تصوّر كرده رخسار چو ماهت شمع جمع * در دل شبها به بزم دوستان جويم تو را گاه مىخواهم چو پروانه زنم آتش به جان * چون فروزان شعله در دير مغان جويم تو را گه كنم خال سياهت اختر بختم خيال * كز خلال ابرهاى آسمان جويم تو را گه خط سبز رخت مهر گياه انگاشته * در ميان سبزه‌هاى گلسِتان جويم تو را از لب ميگون تو در لعل ، چون ديدم نشان * زين سبب هرجا خبر گيرم ز كان جويم تو را گاه همچون مردم ديده به چشم خونفشان * گاه همچون جان به چشم ناتوان جويم تو را گاه در طبع روان ، مانند سحر ساحرى * گاه چون جادو به شعر جاودان جويم تو را « عاقبت جوينده يابنده‌ست » مىگويند و ز آن * چون « امينى » گه عيان گاهى نهان جويم تو را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 396 | سيد محمد باقر برقعى