در ره جانان به هر پيشامدى آمادهايم * انقياد صرف بر حكم قضا داريم ما
هست ما را ديدهء دل روشن از ديدار دوست * تا به چشم از خاك پايش توتيا داريم ما
تا نباشد دست ما بر دامن دونان دراز * سوى عرش افراشته دست دعا داريم ما
گو « امينى » حال ما هرگز نپرسد مدعى * حاليا حالى به طبق مدّعا داريم ما
سوداى عشق
سنگدل سوداى عشقت را به سر دارم هنوز * سوز و ساز داغ هجرت در جگر دارم هنوز
هان مگو عمريست مىجوشم ، ولى ناپختهام * تا خيال خام وصلت را به سر دارم هنوز
آه سرد و بارش اشكم مبين كاندر جهان * آذرخش تابناك و پرشرر دارم هنوز
ياد دارى چاك كردى دلبرا ، بردى دلم * چكّه خونى ماند از آن ، آن را به بر دارم هنوز
حال هست آن چكّه خون سرچشمهء صد نهر اشك * كاستين از وى صباح و شام ، تر دارم هنوز
ما كتاب عشق را آيا نه باهم خواندهايم * شد فراموش تو امّا ، من ز بر دارم هنوز
گوش صيّاد قضا كر ، تا مبادا بشنود * چون صدف پنهان از او در دل گهر دارم هنوز
نوجوانا ! پيرمردم ، ديده بر ريشم مخند * كز چه رو پيرانهسر اين شور و شر دارم هنوز
عينك تيره گلو در چشم و موى سر سپيد * چون جوانان باز در خوبان نظر دارم هنوز
بىخبر داند « امينى » او مرا ز اسرار خويش * من ولى زانچ او نهان دارد خبر دارم هنوز