اشك گردنده حلقه بسته به چشم * شرم بر گونههاى سوزانش
تنگ در گردنم حمايل كرد * ناگهان بازوان عريانش
* *
لحظهاى چند خيره ماند و خموش * نگه خويش بر نگاهم بست
آه ديدم كه آن نگه مىگفت : * رشتهء وصل ما گسست گسست
* *
گفتمش نازنين ! خداحافظ * ليك او خيره ماند و هيچ نگفت
موجى از گيسوان خود بگشود * وندر آن مهر و درد را بنهفت
* *
چهرهاى روى چهرهاى افتاد * تپش هر دو دل فزونتر شد
بازوانى فشرد و كرد رها * اشكى افتاد و گونهاى تر شد
رقص
لرزهها مىآيد و از دل به دامان مىرود ، * در تن هر نبض جان مىآيد و جان مىرود ،
چشم مىماند سبكبار از نگاه ، * تن به چنگ نغمهاى چون گردباد ،
مىرود از راه و مىآيد به راه .
*
صوت مىآويزد از زلف چراغ * چون غبار برف بر شاخ درخت ،
چون پرستوها كه اندر خواب بگشايند بال * روى بر شهر خيال .
رنگها در چشم من مىزايد و جان مىدهد
*
رشتهء نابودن و بودن به مويى بسته است * آرزو پر مىكشد از پشت من ،