همه تنهايى و تنهايى و دورى * هيچ سو همرهى و مرد رهى نيست
در خرابات گنهخانهء حافظ * آوخ امروز فروغ گنهى نيست
* *
ياد حسرتزدهء مادر و خواهر * در سرم پيچيد چون مار گريزان
وه در اين شهرك ژرف است و دلاويز * ياد ياران و رفيقان و عزيزان
* *
تا به كى گفتن و از خويش نگفتن * تا به كى بودن و با دوست نبودن
كو يكى تا به دلش راز سپردن * كو يكى تا سخن از درد شنودن
* *
ز چه بگسيختم از يار و دياران * كس نمىداند و من نيز ندانم
ز چه آواره به دنبال دلى مست * كس نمىگويد و من نيز نگويم
* *
و اينك اينجا و همه اندوه و تارى * ابر گرينده و بويى ز گل گور
باد سودازده و ناز بهاران * مرد تنها و نگاهى به ره دور
شب آخر
شب آخر دواندوان رفتم * تا ببينم به آخرين بارش
نرمنرمك زدم به در انگشت * كردم از خواب ناز بيدارش
* *
شب مهتابى غمانگيزى * ماه آهسته در چميدن بود
اندكى سرد و اندكى دلكش * باد پاييز در وزيدن بود
* *
آمد آسيمهسر ، برون ز اطاق * لرزلرزان و مست و برهنه پا
گفت با نالهوار آوايى * راستى راى رفتن است تو را
* *
مانده عريان برون ز جامهء خواب * آن بر و بازوان و دوش سپيد
اندر آغوش ماهتاب خزان * از دم باد سرد مىلرزيد