تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
همه تنهايى و تنهايى و دورى * هيچ سو همرهى و مرد رهى نيست در خرابات گنه‌خانهء حافظ * آوخ امروز فروغ گنهى نيست
* *
ياد حسرت‌زدهء مادر و خواهر * در سرم پيچيد چون مار گريزان وه در اين شهرك ژرف است و دلاويز * ياد ياران و رفيقان و عزيزان
* *
تا به كى گفتن و از خويش نگفتن * تا به كى بودن و با دوست نبودن كو يكى تا به دلش راز سپردن * كو يكى تا سخن از درد شنودن
* *
ز چه بگسيختم از يار و دياران * كس نمىداند و من نيز ندانم ز چه آواره به دنبال دلى مست * كس نمىگويد و من نيز نگويم
* *
و اينك اينجا و همه اندوه و تارى * ابر گرينده و بويى ز گل گور باد سودازده و ناز بهاران * مرد تنها و نگاهى به ره دور

شب آخر

شب آخر دوان‌دوان رفتم * تا ببينم به آخرين بارش نرم‌نرمك زدم به در انگشت * كردم از خواب ناز بيدارش
* *
شب مهتابى غم‌انگيزى * ماه آهسته در چميدن بود اندكى سرد و اندكى دلكش * باد پاييز در وزيدن بود
* *
آمد آسيمه‌سر ، برون ز اطاق * لرزلرزان و مست و برهنه پا گفت با ناله‌وار آوايى * راستى راى رفتن است تو را
* *
مانده عريان برون ز جامهء خواب * آن بر و بازوان و دوش سپيد اندر آغوش ماهتاب خزان * از دم باد سرد مىلرزيد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 263 | سيد محمد باقر برقعى