تو اى گلى كه صفابخش گلشن طربى * به دلنوازى ما ازچهرو صفا نكنى
تو را خداى ، جمال آفريده تا كه مرا * كمال عشق دهد ، غفلت از خدا نكنى
مرا به ياد تو اى گل چه نغمهخوانيهاست * تويى كه يادى از اين مرغ خوشنوا نكنى
تو اى طبيب مسيحا نفس چگونه رواست * كه درد خاطر غمديدهاى دوا نكنى
دلم كه آيينهء روى توست بردى ، ليك * خدا كند ز كف اين شيشه را رها نكنى
ز حسن خويش زند گل دم از هزاران لاف * به يك تبسّم اگر مشت غنچه وا نكنى
خطا بود كه تو اى شاهبيت دفتر حسن * عنايتى به « اديب » غزلسرا نكنى
غزل
گفتى كه حاجتم به ترحّم روا كنى * با ما روا نبود كه ترك وفا كنى
چندم به دام افكنى اى خيره باغبان * وانگاه پرشكسته به شاخم رها نكنى
تا كى روان كنم ز كنار اين شط سرشك * تا در ميان خون دل من شنا كنى
بر دوش خسته بار نهادن كه كار نيست * كار آن بود كه درد دلى را دوا كنى
مگذار كز گزند حوادث شود خراب * كاخى كه در دلى ز محبّت بنا كنى
آميخته است مهر تو با خون من چو شير * وين هر دو را ز هم نتوانى جدا كنى
اى گل چه مىشود كه به شكرانهء جمال * رحمى به حال بلبل دستانسرا كنى
رفتى ز كوى انس و كدر ساختى دلم * وقت است اگر بيايى و با ما صفا كنى
ديگر ز كار بسته ننالم بسان نى * گر يكدو دم ز تار دلم عقده وا كنى
اى نى تو چنگ بر دل عشّاق مىزنى * هرگه كه ساز شكوه به شور و نوا كنى
با غير هم جفا نكند كس به پاس مهر * حيف است كاين معامله با آشنا كنى
يكبار نيز سايه فكن بر سر « اديب » * زان پيشتر كه قامتم از غم دوتا كنى