تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
مالكيّت گرچه اندر شرع دارد احترام * ليك اين‌سان مالكيّت در خور ايمان نبود آرى آرى ، جز مساوات و عدالت‌گسترى * مذهب اسلام را سرلوحهء ديوان نبود مالكيّت گر در ايران بود بر وفق اصول * كار اين كشور خراب از ريشه و بنيان نبود كار دهقان گر در ايران داشت سامان و قرار * اين‌چنين آشفته حالت كشور ساسان نبود گر نبودى گلشن فرهنگ دهقانان خزان * خالى از دانشوران ، كاخ بهارستان نبود گر نبودى زحمت دهقان و جهد وى « اديب » * بوستان عالمى را سنبل و ريحان نبود

غزل

اى آنكه مست عشق ز پيمانهء توام * مسحور آن دو نرگس مستانهء توام چون شمع سرفراز و دل‌فروز من تويى * بال‌وپرم بسوز كه پروانهء توام با بندوبست عشق ، به زنجير زلف خويش * خوش بنديم ببند كه ديوانهء توام افتاده‌ام ز چشم تو اى چشمه‌سار حسن * وين بس عجب كه گوهر يك‌دانهء توام جانا تو گنج نازى و من مخزن نياز * از من جدا مباش كه ويرانهء توام تا در شكنج زلف تو دارد دلم قرار * آشفته از شكنجهء آن شانهء توام تا قصّهء فسونگرىات شهره شد به شهر * من قهرمان نامى افسانهء توام اشكم به چشم حلقه زد از هجر و انتظار * هرچند من مقيم در خانهء توام با ياد موى و روى تو گفتا دل « اديب » * از من مباش دور كه كاشانهء توام

غزل

كجايى اى بت رعنا كه ياد ما نكنى * ز ما به نيم نظر حاجتى روا نكنى گناه ما چه به غير از محبّت است و صفا * كه لطفها به رقيبان كنى ، به ما نكنى منم رميده ز مردم به عشق چون غزال * چرا تو ديده به ديدارم آشنا نكنى