تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
به خشكسالى پيوندها عقيم شديم * كوير شد دل ما ، چشمه‌سار نور كجاست ؟ تمام حجم دلم ، شوق روشنيهايَست * كسى رسيده مگر از ديار نور كجاست ؟ هنوز كار يهوداى خيبرى فتنه‌ست * طلوع شب‌شكن ذو الفقار نور كجاست ؟ بگير حلقهء فانوس ديدهء تر را * و ز او بپرس كه آيينه‌دار نور كجاست ؟ شب است و راه دراز و حراميان به كمين * طلايه‌دار سحر ، شهريار نور كجاست ؟ ستاده بر سر راه فلك به شوق اميد * بُراق عشق كه چابكسوار نور كجاست ؟ به لوح خاطر « آشفته » مشق نور كنم * كجاست خامه زرّين‌نگار نور كجاست ؟

كرم مولا

روى پيشانى ما خطّ غمى خوانا نيست * خانهء غم ، دل مرده‌ست ، ولى پيدا نيست نفس شمع مگر سوخته جانى نكند * ور نه پروانه كه از سوختنش پروا نيست خسته شد چشم و در اين كوچه درى باز نشد * پشت اين پنجره انگار كسى پيدا نيست هم‌نواى سخن عشق لب خاموش است * بلبل شاخهء انديشه هزار آوا نيست رويش سبز دلم هديهء ابر غم توست * ياد روى تو و جمع دل ما منها نيست اى تو نزديك‌تر از دل ، به نگاهت سوگند * افقى دور تر از ساحل اين دريا نيست برگ نيلوفر عشقت به غزل مىپيچد * ور نه در فصل شكفتن سخنى زيبا نيست خرمنى دست تهى دارم و يك دامن اشك * و همه آرزويم جز كرم مولا نيست همره قافلهء عشق به راه افتادم * هركه « آشفته » ى كوى تو شود تنها نيست

طبع پريشان

وقتى دلم به عشق تو پيمان داشت * يك باغ در هواى بهاران داشت شعرم سرور سبز ترنّم بود * تا خانه در قلمرو باران داشت يادش به‌خير ، فرصت خوبى بود * دلهاى ما به عاطفه ايمان داشت مهمان بزم شور و غزل بوديم * اين ميزبان به سفره ، گُلِ نان داشت پاييز فصل خوب صداقت بود * تمثيلى از حقيقت عريان داشت در حجم انتظار تو پيدا كرد * شوقى كه دل به رجعت انسان داشت احساس ناب شعر ، تو را مىجست * « آشفته » اى كه طبع پريشان داشت