به خشكسالى پيوندها عقيم شديم * كوير شد دل ما ، چشمهسار نور كجاست ؟
تمام حجم دلم ، شوق روشنيهايَست * كسى رسيده مگر از ديار نور كجاست ؟
هنوز كار يهوداى خيبرى فتنهست * طلوع شبشكن ذو الفقار نور كجاست ؟
بگير حلقهء فانوس ديدهء تر را * و ز او بپرس كه آيينهدار نور كجاست ؟
شب است و راه دراز و حراميان به كمين * طلايهدار سحر ، شهريار نور كجاست ؟
ستاده بر سر راه فلك به شوق اميد * بُراق عشق كه چابكسوار نور كجاست ؟
به لوح خاطر « آشفته » مشق نور كنم * كجاست خامه زرّيننگار نور كجاست ؟
كرم مولا
روى پيشانى ما خطّ غمى خوانا نيست * خانهء غم ، دل مردهست ، ولى پيدا نيست
نفس شمع مگر سوخته جانى نكند * ور نه پروانه كه از سوختنش پروا نيست
خسته شد چشم و در اين كوچه درى باز نشد * پشت اين پنجره انگار كسى پيدا نيست
همنواى سخن عشق لب خاموش است * بلبل شاخهء انديشه هزار آوا نيست
رويش سبز دلم هديهء ابر غم توست * ياد روى تو و جمع دل ما منها نيست
اى تو نزديكتر از دل ، به نگاهت سوگند * افقى دور تر از ساحل اين دريا نيست
برگ نيلوفر عشقت به غزل مىپيچد * ور نه در فصل شكفتن سخنى زيبا نيست
خرمنى دست تهى دارم و يك دامن اشك * و همه آرزويم جز كرم مولا نيست
همره قافلهء عشق به راه افتادم * هركه « آشفته » ى كوى تو شود تنها نيست
طبع پريشان
وقتى دلم به عشق تو پيمان داشت * يك باغ در هواى بهاران داشت
شعرم سرور سبز ترنّم بود * تا خانه در قلمرو باران داشت
يادش بهخير ، فرصت خوبى بود * دلهاى ما به عاطفه ايمان داشت
مهمان بزم شور و غزل بوديم * اين ميزبان به سفره ، گُلِ نان داشت
پاييز فصل خوب صداقت بود * تمثيلى از حقيقت عريان داشت
در حجم انتظار تو پيدا كرد * شوقى كه دل به رجعت انسان داشت
احساس ناب شعر ، تو را مىجست * « آشفته » اى كه طبع پريشان داشت