عشق زمينى
كسى مىآيد از فرداى اين شبهاى يلدايى * و ما را مىبرد آنسوى خورشيد اهورايى
صداى گامهايش در سكوت كوچه مىپيچد * دلى وا مىكنند آيينههاى شهر تنهايى
من اينجا مىنشينم كاروان زين راه مىآيد * نفس پر كردهام از اضطراب ناشكيبايى
كسى مىآيد و در كولهبارش عشق و گل دارد * و مىگويد براى باغ از فصل شكوفايى
صميمى نيستند اين دستهاى تشنهء دشنه * دروغيناند اين لبخندهاى پوچ هرجايى
سيا مشقيست از عشق زمينى دفتر شاعر * دريغ از جرعهاى عرفان ، شراب ناب شيدايى
همدم صبح
اى به غفلت غنوده تا دم صبح * تو چه دارى خبر ز عالم صبح
مرد حق مىدهد صفا همهشب * گل رخساره را به شبنم صبح
بوى گل مىدهد سراپايش * چون صبا هركه گشت همدم صبح
چه شفا جويى از طبيب و دوا * معجز عيسويست در دم صبح
رسد از گرد ره در اين وادى * موكب خسرو معظّم صبح
بهر ميقات كعبهء خورشيد * شستشو كن به آب زمزم صبح
چون سليمان جهان مسخّر كن * كه در انگشت توست خاتم صبح
مهدى آن شاه كشور خورشيد * برفرازد به چرخ پرچم صبح
چشم آشفتگان شام فراق * روشن آيد به روى خرّم صبح
غزل غربت به ياد هفتمين امام ، موسى بن جعفر ( ع )
با او كه مىشود رفت ، تا انتهاى غربت * با او كه دلپذير است ، حال و هواى غربت
دلبستگان داغش ، گم كردهاند خود را * در گريهء شبانه ، در هاىهاى غربت
عمرى به وسعت درد ، روح بزرگ يك مرد * تنها و بىنشان زيست ، در ناكجاى غربت
سجّادهء مناجات ، هر شب به اشك مىشست * دستى بهسوى معبود ، بندى به پاى غربت
در لحظههاى مظلوم ، او بود و دست دژخيم * آواى مرگ پيچيد ، در بىصداى غربت
گفتند در قفس ماند ، آنقدر كز نفس ماند * امّا كسى نپرسيد ، از ماجراى غربت