تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠

عشق زمينى

كسى مىآيد از فرداى اين شبهاى يلدايى * و ما را مىبرد آن‌سوى خورشيد اهورايى صداى گامهايش در سكوت كوچه مىپيچد * دلى وا مىكنند آيينه‌هاى شهر تنهايى من اينجا مىنشينم كاروان زين راه مىآيد * نفس پر كرده‌ام از اضطراب ناشكيبايى كسى مىآيد و در كوله‌بارش عشق و گل دارد * و مىگويد براى باغ از فصل شكوفايى صميمى نيستند اين دستهاى تشنهء دشنه * دروغين‌اند اين لبخندهاى پوچ هرجايى سيا مشقيست از عشق زمينى دفتر شاعر * دريغ از جرعه‌اى عرفان ، شراب ناب شيدايى

همدم صبح

اى به غفلت غنوده تا دم صبح * تو چه دارى خبر ز عالم صبح مرد حق مىدهد صفا همه‌شب * گل رخساره را به شبنم صبح بوى گل مىدهد سراپايش * چون صبا هركه گشت همدم صبح چه شفا جويى از طبيب و دوا * معجز عيسويست در دم صبح رسد از گرد ره در اين وادى * موكب خسرو معظّم صبح بهر ميقات كعبهء خورشيد * شستشو كن به آب زمزم صبح چون سليمان جهان مسخّر كن * كه در انگشت توست خاتم صبح مهدى آن شاه كشور خورشيد * برفرازد به چرخ پرچم صبح چشم آشفتگان شام فراق * روشن آيد به روى خرّم صبح

غزل غربت به ياد هفتمين امام ، موسى بن جعفر ( ع )

با او كه مىشود رفت ، تا انتهاى غربت * با او كه دلپذير است ، حال و هواى غربت دلبستگان داغش ، گم كرده‌اند خود را * در گريهء شبانه ، در هاىهاى غربت عمرى به وسعت درد ، روح بزرگ يك مرد * تنها و بىنشان زيست ، در ناكجاى غربت سجّادهء مناجات ، هر شب به اشك مىشست * دستى به‌سوى معبود ، بندى به پاى غربت در لحظه‌هاى مظلوم ، او بود و دست دژخيم * آواى مرگ پيچيد ، در بىصداى غربت گفتند در قفس ماند ، آن‌قدر كز نفس ماند * امّا كسى نپرسيد ، از ماجراى غربت