كه اين گوى افقپيماى زرين ، اين زمان سرد است * چو قلب ، مردم امروز ،
دگر خورشيد هم سرد است و بىنور است .
*
من اينجا از پس ديوار سنگين سكوتى تلخ ، * من اينجا از پس كوه بلند نامراديها ،
به ياد روزهاى مرده در آغوش سرد عمر ، * به ياد آرزوهايى كه در گور زمان پوسيد .
پرستوهاى شعر خويشتن را مىدهم پرواز ، * به اوج آسمان آبى شهر صفاكيشان انساندوست
به آنجايى كه قلب مردمش از مهر ، لبريز است * به آنجايى كه دست مردمش از كار پرپينه است
به آنجايى كه نور آفتابش زندگىبخش است ، * به آنجايى كه انسان بودن آزاد است .
ولى افسوس ، * سرود خويش را با باد مىخوانم
و درد خويش را با سنگ مىگويم .
طرحى از يك روز برفى
- 1 -
پروانگانِ برف ، * آرام ، از كرانهء نمناكِ آسمان
بر دشتهاى سرد و تهى ، كوچ مىكنند .
- 2 -
جنگل ، تهى ز شورِ سرودِ پرندگان * در ماتمِ گذشتهء سرسبزِ خويشتن ،
خاموش مانده است .