آن فرشته تويى ، كه ديدارت * روشنى مىدهد به چشمانم
خاك پاى توام ، مريد توام * روى از درگهت نگردانم
جوانههاى نياز تقديم به دوست هنرمندم ، استاد موسيقى على ناظرى
گل غروب ، از آن بيكرانه ، باز شكفت * كه در بسيطِ خيالم ، بهار راز شكفت
ز شاخسار طلا رنگ آرزوهايم * جوانههاى تبآلودهء نياز شكفت
گل خيال تو ، در اين سكوت سحرآميز * ز دشت خاطرهها ، با هزار ناز شكفت
به ياد چشم تو ، در پهندشت احساسم * بهار سبز غزلهاى دلنواز شكفت
خزان درد ، دلم را فسرده بود ، امّا * ز عطر ياد تو سرشار گشت ، باز شكفت
شفق ، چو خرمن آتش گرفتهاى مىسوخت * كه بر لبم شرر آه جانگداز شكفت
كجاست پنجهء سحرآفرين دوست ، كه باز * در اين غروب ، به دل آرزوى ساز شكفت
گريهء درون
من اينجا در درون خويشتن آرام مىگريم * و تو اى دوست ،
نمىدانى چه جانسوز است ، انسان در درون خويشتن گريد * نمىدانى چه جانسوز است .
*
من اينجا ديدگاهم دشت خاموش تمنّاهاست * من اينجا مونسم تاريكى شبهاست
من اينجا سخت بىاميد و بىتابم * من اينجا زندگى را از وراى پردهء اشگ زلال خويش مىبينم :
همان افسانهء تكرارى پيش است * همان افسانهء تكرارى پوچ است .
*
دگر در چشم من ، خورشيد زيبا نيست