زان روزگار دور ، كه از چشمم * پنهان ، به زير پردهء نسيان است
زان طاير طلايى طفلى ، كان * از شاخسار عمر ، گريزان است
* *
از روزگار كودكىام گويد * بس خاطرات زندهء جانپرور
زان غنچه شكفته لب خندان * كامروز گشته زردرخ و پرپر
* *
ياد آردم ، كه مادر پرمهرم * در گوش من حديث وفا مىخواند
در روزهاى برفى و بارانى * همراه رعد و برق ، دعا مىخواند
* *
ياد آردم ، كه زمزمهء باران * خوشتر سرودِ زندگىِ من بود
از آسمان ابرى بارانزاى * دنياى خُردىام ، همه گلشن بود
* *
امّا دريغ ، زمزمهء باران * اين روزگار ، تلخ و غمانگيز است
زيرا دلى ، كه ساغر شادى بود * اينك ز باده غم - لبريز است
خورشيد ذرّهپرور هديهء ناقابلى است در جواب قطعهء دلانگيز و استوار استاد بزرگوار دانشمندم ، حضرت آقاى يد اللّه بهزاد كرمانشاهى « 1 »
قطعهاى گفت ، حضرت بهزاد * كرد خجلتزده به احسانم
خواند از لطف ، چون فرشته مرا * زين صفت بنده سخت حيرانم
من كه در بند نفس خويشتنم * به فرشته چگونه مىمانم ؟
* *
اى بزرگ اوستاد دانشمند * وصف لطف تو كرد ، نَتوانم
من يكى ذرّهام ، تو خورشيدى * كردهاى ذرّهپرورى ، دانم
هامش
( 1 ) - قطعهء محبّتآميز استاد بهزاد چنين است :نه هرآنكو عطوفتى دارد * به « يد اللّه عاطفى » ماند
او فرشتهست ، اگر فرشته چنو * شيوهء دوستپرورى داند