تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
آن يأس فلسفى كه به پوچى رسيده بود * در راه مرگ ، يكسره شد رهنماى تو بودى خداى غمها در معبد حيات * نفرين به من كه گويم اينك ثناى تو آه اى « اسد » به خاك تو سوگند ، بعد از اين * چيزى عزيز نيست برايم سواى تو رنجى كه مىكشم ز غم بىبرادرى * دل داند و تپيدن آن با خداى تو از عمر دل‌گرفته‌ام از شعر دل‌زده * در فرقت تو و غزل دلگشاى تو با شوق مىستودى شعر بد مرا * گويى هنوز مىشنوم مرحباى تو « مرغ سحر » براى كه خوانم به سوز و ساز ؟ * چون نيست هم‌صدايى تو و واىواى تو ياد آيدم ز صائب تبريز ، آنكه بود * در شعر رهنماى تو و پيشواى تو صائب زبان حال مرا خوب گفته است * « عالم پُر است از تو و خاليست جاى تو »

غزل درد

من از تهاجم پيگير درد مىآيم * ز شهر شب‌زده بىهم‌نبرد مىآيم دلم ز صحبت نامرد ، در خروش افتاد * كنون به‌سوى يكى رادمرد مىآيم به‌سوى دوست ، پى بازگوى اين مطلب : * كه رنج تلخ اسارت چه كرد ، مىآيم شرار خواستنم را ز من گرفتند ، آه * كنون چو آه دل خويش ، سرد مىآيم خزان فصل بهاران ببين ، كه من امسال * ز برگ‌ريز نهالان زرد مىآيم شكسته‌ام قفس وحشت اسارت را * كه چون پرستوى آزاده گرد مىآيم به گاه رفتن ، تنها نبودم و اينك * شكسته خاطر و بىرهنورد مىآيم رفيق راه ، مرا باش ، ور نه مىميرم * كه من ز جبههء گرم نبرد مىآيم

باران و خاطره

باران به پشت پنجره ، با آهنگ * آرام ، خاطرات كهن گويد با - لاىلاى قصّهء خواب‌آور * از روزگار رفته ، سخن گويد
* *
بر دشت خشك سينه سوزانم * باغ هزار خاطره مىرويد باران چو قصّه‌گوى كهنسالى * با گريه ، از گذشته من گويد
* *
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 113 | سيد محمد باقر برقعى