تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
ديگر فضاى خانه پر از گرد ماتم است * اندوه خانه‌اى شده بىتو سراى تو هركس كه راه مىرود اينجا ، به گوش من * آيد طنين غم‌زدهء گامهاى تو سوز ترانه‌هاى محلّيت بر لب است * مىآيدم به گوش ، صداى رساى تو امّا نه واقعيتِ تلخيست رفتنت * اى كاروان عشق ، نيايد دراى تو اشياء خانه رنگ مصيبت گرفته‌اند * بودند يك‌به‌يك همگى آشناى تو ديگر كتابها همگى خاك بر سرند * ماتم گرفته‌اند سراپا ، براى تو بودى تو خوب و رفتى من بد كه مانده‌ام * ديگر چه فايده كه بگويم رثاى تو جرم من اين بس است ، بمانم پس از تو باز * بينم شكنجه روز و شبان در قفاى تو بىتكيه‌گاهىست ، مرا تكيه‌گاه عمر * پشت مرا شكست ، غم جانگزاى تو قلبم درون سينه به شيون نشسته است * جانم نمانده تا كنم آن را فداى تو تا روز رستخيز ز يادت نمىبرم * كى مىرود ز خاطر من ، ماجراى تو گفتى كه مىروى به سفر جمله مىرويم * رفتى ولى تو زود ، بميرم براى تو از گريه چشم مادر بيچاره كور شد * از پاش درفكند غم ديرپاى تو در تو هواى نيستى و مرگ كى گرفت * دردت چه بود ؟ من كه نجستم دواى تو آگاهى عميق تو از زندگى « اسد » * شد تيشه‌اى كه كند ز ريشه بناى تو اين زندگى نداشت براى تو جز عذاب * حقّا نبود اين همه محنت سزاى تو صيت صفاى تو همه جا را گرفته بود * هرگز نداشت چشمهء روشن صفاى تو نامت فنا نمىشود از گشت روزگار * شعرت هميشه هست نشان بقاى تو ملك غزل ز شعر تو زينت گرفته بود * در هيچ دوره نيست به گيتى فناى تو ساز غمت به گوش كسى آشنا نبود * چون كس نداشته غم بىانتهاى تو مغرور و بىخيال به غمهاى زندگى * لبخند مىزدى كه ندانيم راى تو مىگفتم از « تحرك » و مىگفتى از « سكون » * من بىخبر ز فكر مصيبت‌گراى تو « مسعود سعد » بودى ، در بند غم اسير * اين زندگى « حصار » تو و آن درد ناى تو بودى عقاب اوج سرافراز و پرغرور * اين زندگى به چشم تو چون تنگناى تو اى مرغ عرش سير ، پريدى از اين قفس * چون تنگ بود بهر پريدن فضاى تو اى سرو سرفراز كه از ريشه سوختى * بود از چه خاك تب‌زده نشو و نماى تو آه اى برادر سى و يك‌ساله‌ام چه زود * روح تو را جويد غم و ابتلاى تو
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 112 | سيد محمد باقر برقعى