زين سخن افتاد بسى در شگفت * لرزه ز پا يا به سرش را گرفت
ناگه از آنسوى فلك شد عيان * كوكبهء خسرو سيارگان
ژاله بزد دست به دامان مهر * رفت خجالتزده سوى سپهر
آرى هركس به غرور اوفتاد * يكسره حيثيت او شد به باد
جان من اين نكته به خاطر سپار * غرّه مشو تا نشوى شرمسار
پيرامون ننگ مگرد
گر بپيچد اژدرى بر گردنم * يا ز كژدم پر شود پيراهنم
ور به آهن تافته داغم كنند * يا به سر كوبند گرز صد منم
ور بود در كنج زندان سالها * دست و پا در كند و بند آهنم
ور فرو بر قلبم آيد نيشتر * يا كه اندر ديده آيد سوزنم
ور شود در زير سنگ آسيا * سرمهآسا استخوانهاى تنم
در برم « آزاد » نيكوتر بود * تا به ننگ آلوده گردد دامنم
قطعه « 1 »
ديوان لاهه لانهء ديوان است * بنگاه مكر و حيله و دستان است
اين دادرسى نه دادرسى خانهست * اين ديو لانهست نه ديوان است
بر حكم ناحقى كه بشد اينسان * ديوان بلخ واله و حيران است
اين داروى منافى انصاف است * اين داروى مخالف وجدان است
با خاك كاش پست شود آن كاخ * كز جور و ظلم خلقش بنيان است
وان داورى كه داد چنين حكمى * انصاف را سزايش زندان است
اى دادگاه خاك به سر بادت * گر جمله داوريت بدينسان است
ايرانيان بهپيش بهپيش ، آرى * هنگام جنبش و گه جولان است
دفع عدو مگر نه كه از دين است * حب وطن مگر نه به ايمان است
روباه گرچه حيلهگر است امّا * اندر نبرد شير هراسان است
هامش
( 1 ) - اين شعر را به مناسبت حكمى كه ديوان لاهه راجع به نفت ايران داد ، سروده است .