علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدّين فاجعلنا من الشّاكرين . » « 1 »
حمد و سپاس خدا را است او را ، به بهترين وجه ثناء مىگويم كه ما را با نبوّت و پيامبرى گرامى داشت و ما را فقيه و عالم در دين خود نمود و قرآن را به ما تعليم داد پس خدايا ما را از شاكران و سپاسگزاران واقعى قرار ده !
و در مقتل ابى مخنف اين تعبير آمده است :
« بار خدايا حمد و سپاس از آن تو است در برابر آنچه كه از قرآن به ما ياد دادهاى و ما را در امور دين فقيه قرار دادى و با خويشاوندى و قرابت پيامبر اسلام ، محمّد ( ص ) ما را مكرّم داشتهاى ما را گوشهاى شنوا و چشمان بينا در امور دين دادى پس خدايا ما را از شكرگزاران نعمتهاى خود قرار ده !
« پس از حمد و ثناى الهى من اصحاب و يارانى بهتر از شماها و اهل بيتى نيكوكارتر و مهربانتر و بهتر از اهل بيت ، خود سراغ ندارم پس خداوند به شماها جزاى خير عنايت فرمايد ، اين مردم شرور جز من ، فرد ديگرى را نمىخواهند و اگر به من دسترسى پيدا كنند و بر كشتن من قدرت و توان يابند هرگز شما را نمىخواهند اينك تاريكىهاى شب شما را فراگرفته است و آن را رهوار خود قرار دهيد و هركدام دست يكى از فرزندان مرا فراگيريد و در اين تاريكى شب متفرّق و پراكنده شويد مرا با اين مردم ، تنها بگذاريد . . . . »
پس برخى از برادران ، اهل بيت و اصحاب او عرض كردند ما لحظهاى از تو جدا نمىگرديم و خدا لحظهاى را بيش نياورد كه ما از تو جدا باشيم . . . . »
مقصود ما يادآورى قرآن در آن هنگامهء هنگامهها و در آن لحظهء حسّاس فراگيرى مصائب و رخدادهاى هولانگيز مىباشد تعليم و تعلّم قرآن را يكى از افتخارات موجب شكر و حمد و ثناى الهى معرّفى مىنمايد و حقيقت امر هم همانست كه آشنايى با قرآن ، موجب واقعى حمد و ثناى الهى قرار گيرد چه نعمتى بالاتر از آن .
1 . امام حسين ( ع ) و تفسير سورهء توحيد :
در توحيد صدوق روايت كرده است كه اهل بصره به امام حسين ( ع ) نامه نوشتند و از معناى « حمد » جويا گرديدند . امام ( ع ) ضمن نصيحت و دعوت آنان ، به ترك مجادله و سخن گفتن بدون دليل پيرامون قرآن كريم روايتى از جدّ بزرگوارشان به اين مضمون نقل نمودند : « كه هركس بدون علم به تفسير قرآن بپردازد پس جايگاه خود را از آتش فراهم ساخته است » پس از نقل روايت به تفسير « صمد » پرداختند و فرمودند خود پروردگار متعال در قرآن مجيد احد را به صمد تفسير كرده است و صمد را اين گونه تفسير مىكند كه او والد كسى نيست و از او فردى متولّد نگرديده است و او نظير و همتا ندارد . و مقصود از عدم ولادت چيزى آنست كه چيز جرمدار مانند فرزند يا غير آن كه از ديگر مخلوقات سر مىزند مانند : دم زدن و ديگر پديدهها مانند چرت زدن ، خواب ، خطور از ذهن ، همّ و غمّ ، بهجت و سرور ، خنده و گريه ، خوف ، رجاء ، رغبت و اشتياق يا نوميدى ، گرسنگى ، سيرى . . . و نظائر آنها هيچكدام از او سر نمىزند خداوند منزّه است از اينكه چيز لطيف يا كثيف ، از او متولّد گردد .
و باز خداوند پيراسته و منزّهتر از آنست كه از او چيزى متولّد گردد آنچنانكه چيزهاى جرمدار از عناصر و منابع خودش متولّد مىگردند ، چهارپايان از مادران خويش ، نباتات و علفها از زمين ، آب از چشمه ، و ميوهها از درختان بيرون مىآيند و نه آن چيزهاى لطيف كه از مراكز خود پديدار مىگردند مانند نور و روشنايى از چشم ، و شنوائى از گوش و
هامش
( 1 ) لهوف سيّد بن طاوس بخش دوّم ، ترجمهء نگارنده از انتشارات دفتر نشر نويد اسلام قم .