تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات مفسران شيعه ( فارسي ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
معرّفى مىنمايد كه از رنج و ناراحتى ديگران ، رنجور و ناراحت و متأثّر هستند به حدّى كه انسان يك عمل مستحبّى يا واجبى را مىتواند در راه انجام آن ترك ، يا به تأخير افكند . سعدى شيرازى با الهام از اين نوع تعاليم عاليه مىسرايد :
بنىآدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بىغمى * نشايد كه نامت ، نهند آدمى
13 . در كتاب « الدّر النظيم » تأليف شيخ جمال الدّين يوسف بن حاتم شامى آمده است : كه حبّه عرنى گويد : جمعى از اهل كوفه در دوران اقامت على ( ع ) در كوفه پشت‌سر حسن مجتبى ( ع ) سخن مىگفتند از آن ميان اينكه او بدون دليل و حجّت حرف مىزند امير المؤمنان ( ع ) او را طلبيد و فرمود : اى فرزند رسول خدا ! مردم كوفه ، پشت‌سر شما سخنى مىگويند كه من خوش ندارم آن را بشنوم عرض كرد : چه مىگويند ؟ فرمود : مىگويند او بدون دليل سخن مىگويد پس به بالاى اين چوبها برو ! و مردم را در جريان كار قرار بده ! حسن مجتبى ( ع ) عرض كرد با وجود و حضور تو نمىتوانم لب به سخن بازگشايم فرمود من ديرتر مىآيم پس مردم را به نماز جماعت فراخواند پس از اجتماع مردم ، امام حسن مجتبى ( ع ) عرش منبر قرار گرفت خطبهء بليغ و فصيحى ايراد فرمود به حدّى كه مردم غرق در گريه شدند آنگاه ادامه داد : مردم ! دربارهء خدا بينديشيد خداوند متعال : آدم ، نوح ، آل ابراهيم ، آل عمران را بر جهانيان برگزيد ذريّت هركدام را از ديگرى برگزيد مائيم ذريّتى از آدم ، خاندانى از نوح ، برگزيده‌اى از ابراهيم ، و سلاله‌اى از اسماعيل و فرزندانى از محمّد ( ص ) و ما در جمع شما همانند آسمان برافراشته ، و زمين گسترده و آفتاب درخشان و شجرهء زيتونه‌اىايم كه نه شرقى و نه غربى است و زيت آن مبارك ، اصل و ريشهء آن پيامبر ( ص ) و شاخه‌هايش على ( ع ) است و كشتى نجاتيم هرآن‌كس كه از آن تخلّف ورزد به‌سوى آتش سقوط كرده است پس امير مؤمنان از دورترين نقطه‌ى مسجد بلند شد و به‌طرف منبر آمد و حسن مجتبى ( ع ) را به آغوش كشيد و از پيشانى او بوسه برداشت و فرمود : اى فرزند رسول خدا ! به مردم حجّت خود را اثبات نمودى و اطاعت خود را واجب ساختى پس واى به حال كسى كه با تو مخالفت و عناد ورزد . « 1 » 15 . قصّه‌گويان كيانند ؟ روزى امام حسن مجتبى ( ع ) از كنار مسجد نبوى در مدينه عبور مىنمودند جمعى را مشاهده كردند كه در محلّ ورودى مسجد اجتماع نموده‌اند و قصّه‌گوئى در حال قصّه‌پردازى به آنان مىباشد . امام ( ع ) از او پرسيد تو چه‌كاره‌اى ؟ گفت : من قصّه‌گو و داستان‌پردازم اى فرزند رسول خدا ! امام ( ع ) فرمود : درست نگفتى و راه صواب نپيمودى اين پيامبر خداست كه قصّه‌گو و داستان‌پرداز است چون خداوند به او امر مىفرمايد : « فاقصص القصص » قصّه‌ها را به مردم بازگو نما . گفت : پس من يادآور و مذكّر هستم . امام ( ع ) فرمود : نه درست نگفتى اين محمّد ( ص ) است كه مذكّر و يادآور مىباشد چون خداى عزّ و جلّ مىفرمايد : « فذكّر انّما انت مذكّر » تذكر بده و يادآورى نما كه تو يادآور و مذكّر مىباشى . گفت : پس من چه‌كاره‌ام ؟
هامش
( 1 ) الدرّ النظيم ص 504 - 505 .