خون من چون ريختى در خاك نسپردى چرا * آخر اى بىرحم اين شرط مسلمانى نبود
از لب و خطت سخن در بزم ما مىرفت دوش * تا سحر در بزم ما جز راح و ريحانى نبود
مختصر مىشد سخن در وصف آن شكر دهن * گر حديث زلف پيچاپيچ طولانى نبود
در غزلپردازى زلفت من آشفته حال * موشكافى كردمى گر اين پريشانى نبود
در صف خوبان نظر كردم به خوبى هيچيك * دلرباتر زان سهى سرو خيابانى نبود
اين همه لطف سخن از لعل يار آموخته * ور نه لعلى را چنين طرز سخندانى نبود
* * *
هركه در حلقه آن طره لرزان افتد * آخر آن دل بچنين روز پريشان افتد
ناگزير است دل از چنبر گيسوى بتان * گوى هرجا كه رود روى بچوگان افتد
گر بيفتد بكفم دامن وصلت شب و روز * اشك خونين من از ديده بدامان افتد .
منم آن بلبل پر سوخته كز بهر گلى * هردم از نالهام آتش بگلستان افتد
تا ابد فتنهء آن نرگس جادو گردد * هركه را ديده بر آن نرگس فتان افتد
غمزهات خنجر كين آخته و مىگويد * كيست آن عاشق پردل كه بميدان افتد
دل جمعى است پريشان ز غم طرّه تو * كاش جمعيت آن طره پريشان افتد
يك پريچهره نيفتد بدر از چنگ رقيب * كاش اين ديو به زنجير سليمان افتد
هركه بشنيد ز لعلى سخن لعل تو گفت * تا در اينگونه سخن سنج و سخندان افتد
* * *
نه بحسنت يكى عديل بود * نه چنين صورت جميل بود
چشم و ابرو و طرهات طرا * مظهر قدرت جليل بود
خال در چهرهء فروزانت * نار نمرود را خليل بود