پادشاهى به حكومت بندر لهرى كه در حواشى تته واقع است سرافراز شده بود . . . بعد از مدتى به موجب فرمان جهانگير بندهپرور به خدمت داروغگى دار الضرب گجرات سرافراز شد . . . تا در سنهء ( 1021 ) نقد حيات به قابض ارواح سپرد . ولى صاحب عرفات العاشقين تاريخ مرگ او را 1025 قيد كرده است .
نهاوندى در مآثر رحيمى نوشته است كه از اكثر ياران به تخصيص از مولانا مرشد بروجردى استماع رفت كه لطفى از نيكان روزگار است ، و در اهليت و آدميت بىمثل و مانند است و اين بيت نتايج ابكار افكار او است كه در تبريز گفته و شهرت عالمگير دارد :
خونش بگردنم پدرت را بزن بكش * عيساى مريمى تو پدر را چه مىكنى
در جشن ولادت داراب خان پسر دوم خانخانان قطعهيى گفته و در بيت آخر به سال 994 چنين اشاره كرده است :
ز لطفى خواستم تاريخ سالش * بگفتا ( آفتاب دين و دولت )
994
و اين مبين آن است كه لطفى دستكم 23 سال پيش از ملاقات فخر الزمانى ( 1017 ) مؤلف تذكرهء ميخانه در هند بوده است .
نمونهيى از اشعار اوست :
همين نه كار من از روزگار تلخ شدهست * كه زندگانيم از هجر يار تلخ شدهست
ز روزگار بود تلخكامى همهكس * ز تلخكامى من روزگار تلخ شدهست
* * *
هنوز جام شرابى به نوگلى نزديم * نواى قهقهه بر صوت بلبلى نزديم
هزار فصل گل آرزو رسيد و گذشت * هنوز بر سر يك آرزو گلى نزديم
* * *
سحر به سير گلستان چو بگذرى ، گل سورى * رخ تو بيند و بر خود ز انفعال بخندد
محبّت تو به جايى رسيده است كه لطفى * نه از فراق بگريد ، نه از وصال بخندد
* * *