دل به طرارى ببردى بر كف مستى سپردى * مىتوان گفتن به عيارى حريف كهنهكارى
آن دو كافر راز پركارى شريك كار كردى * ور نه با مستان تو سرّى در ميان كى مىگذارى
دل تو از كف مىبرى ، تهمت به سرمستى ببندى * مست كى داند صلاح خود ، تو رند و هوشيارى
دادهاى تير و كمان بر دست شوخ ترك مستى * هان تويى شايستهء اين جنگجويى آرى آرى
خويشتن را حلقه حلقه خم به خم سازى ز رندى * گاه چوگان مىشوى گاهى كمند جانشكارى
گه چو مجنون بستهء زنجير سوداى جنونى * گه چو ليلى در سيهخيمه نشسته پردهدارى
حسن شاه و تو سپاهى ، يا چو هاله گرد ماهى * يا چو هندوى سياهى يا چو ترك عشوهكارى
در رخ گلنار دودى هم در آن مجمر چو عودى * همچو سنبل مشكسودى نكهت باد بهارى
هركه در قيد تو ، از آزادگى او راست ننگى * هركه در دام تو ، از وارستگى او راست عارى
گه چو دزد راهزن سربستهء زنجير شاهى * گه چو ترك صفشكن سر در كمند شهريارى
* * *
چشمان نيممست تو بيهوشى آورد * خميازهات خيال همآغوشى آورد
رشكم كشد به زلف كجت هركه بنگرد * كاو را به شوق صحبت سرگوشى آورد
نازم به چشم مست تو كارباب هوش را * از يك نظر به عالم بيهوشى آورد
مگذار خط كه سرزند از گرد عارضت * يمنى ندارد آنكه سيهپوشى آورد
بر لعل مىپرست تو نازم كه شوق او * ارباب زهد را به قدحنوشى آورد