تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 948

مساهمون:

ص٩٤٨
زلف جانان
اى شكسته زلف جانان ، از صبا بس بىقرارى * گفتم از حال پريشانم خبر دارى ، ندارى گاه مشك افشان ز بادى ، گاه دست افشان به نازى * اى ز پيچ‌وتاب دلها بىخبر ، بس بىقرارى رشتهء جانم شود لرزان ، تو چون لرزان ز بادى * بر قماش دل مگر اى رشتهء جان پود و تارى ؟ چون گزيده مار پيچد دل به خود از پيچ و تابت * در ميان سبزهء خط چون بهم پيچيده مارى گرچه مارى ليك هر شب پاسبان گنج حسنى * گرچه تارى ليك هردم روشن از ماه عذارى گر شب وصل از تو كوته گشته ، اى عمر درازم * ليك در ايام هجران ، رونق شبهاى تارى گرچه بس از بار دلها خم بود قدت ، چه باكت * در ميان بستر گل تكيه زن بر سبزه‌زارى جوهر حسن از ميان تار مويت جلوه دارد * در ميان نور و ظلمت گه نهان گه آشكارى ازچه‌رو هردم برآشفته بود از باد حالت * يا تو همچون من سيه‌روز و پريشان روزگارى ؟ بر مشام جان رسد هردم شميم دلگشايت * سنبلى يا عنبرى يا عود يا مشك تتارى ؟ از صبا دامن زنى بر آتش رخسار خوبان * بيدلان را پرده‌سوزى ، دلبران را پرده‌دارى تا تو پهلوبند صيّاد دو چشم مست يارى * مىبرى از دست دل ، بر دست مستى مىسپارى