تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 942

مساهمون:

ص٩٤٢
دل من است به دست تو شوخ خونخوارى * چو صعوه‌يى كه گرفتار چنگ شاهين است دمى به‌سوى من از رحمتت نمىبينى * سرم فداى تو آيين دلبرى اين است تو راست ريختن خون من مباح ولى * مرا رضا به قضاى تو مذهب و دين است نظر ز « فانى » بىدل مكن دريغ كه او * در آستان تو از بندگان ديرين است
مثنوى :
اى برق متاع آشنايى * دامن زن آتش جدايى اى دشمن دوستان يكرنگ * اى دوست به دشمنان دل‌سنگ اى آنكه به دل وفا ندارى * فكر غم آشنا ندارى اى بيهده‌كار و بىوفا يار * اى گشته به اين و آن وفادار از بهر چه يار آن و اينى * از بنده بگو چرا غمينى بگرفتى و در قفس فكندى * بىهمدم و هم‌نفس فكندى مرغى كه ز جو دور ايام * افتاده به قيد دام ناكام دربارهء او دو كار بايد * كارى به‌جز اين دو برنشايد يا بايد كشت ، يا رها كرد * نه آنكه به درد مبتلا كرد
از رباعيات اوست :
گفتى كه به درد تو دوا خواهم كرد * خوش باش كه من بعد وفا خواهم كرد اين بود وفا كه ترك كردى ما را * من ترك تو اى صنم كجا خواهم كرد
* *
در عالم عشق مىپرستى بهتر * رندى و قلندرى و مستى بهتر هستى مطلب كه بهر عاشق به جهان * يك نيستى از هزار هستى بهتر
* *
ديروز ز دوريت فغان سر كردم * دامن ز سرشك ديده‌ها تر كردم گه سر ز تغافل تو كردم بر خاك * گه خاك ز هجران تو بر سر كردم
( رياض الجنة ، ص 593 ، ص 883 - 889 - تذكرهء اختر ، ص 155 - دانشمندان آذربايجان ، ص 292 - 293 - داستان دوستان ، ص 8 - 14 - فرهنگ سخنوران ، )