تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 897

مساهمون:

ص٨٩٧
خسرو معزدنيى و دين آنك ملك و دين * زو در پناه امن و ضمان امان نشست آن شاه كى نژاد ملك سنجر آنكه او * برحق به چار بالش ملك كيان نشست در مسند جلالت هركش بديد گفت * بر تخت پادشاهى بخت جوان نشست شاها به يمن مدح تو آوازهء « زكى » * بر ابلق زمانه گشاده عنان نشست غواص عقل هرگه كز بهر در نظم * در بحر طبع او ز پى امتحان نشست در مدح شاه لؤلؤ شهوار نام كرد * هر در كز او برآمد و در ريسمان نشست آن بلبل است بنده كه تا بال باز كرد * از آشيان خويش برين آستان نشست چندين چو حلقه بر در نسيان چه كار ماند * اكنون كه گل به شاهى در بوستان نشست جاويدمان كه هم به گواهى عدل تو * بر لوح عمر تو رقم جاودان نشست
از رباعيات اوست .
در طاعت اگر مقصرم ، اى قادر * نوميد نيم ز رحمتت ، من قاصر زيراكه گناهم ارچه بس بسيار است * از رحمت تو بيش نباشد آخر
اين بيت نيز از اوست كه به كافى بن ابو الفراج رونى فرستاده :
صاحب‌قران عالم « كافى » تويى كه هست * گلزار دار خلد نمودار شعر تو
و كافى بن ابو الفرج در جواب وى اين قطعه انشاء كرد و بفرستاد :
سلطان نظم و نثر « زكى » آنكه در جهان * داد سخن بداد به معيار شعر خويش در ديدهء افاضل خار و خسك نهاد * از گلبن ضمير و ز گلزار شعر خويش در فضل و در لطافت حقا كه در جهان * نى مثل خويش دارد و نى يار شعر خويش چون ديده‌ام هزار معانىّ بكر او * بيزار شاعرى شدم از عار شعر خويش كافى كند به مجلس او عرض از ابلهى * چون چشمه پيش دريا اسرار شعر خويش
در قاموس الاعلام شاعرى نيز به نام لطيف الدّين سنجرى متخلص به لطيف قيد شده است كه اهل مراغه بوده و اين رباعى از اوست :
گويى كه بگو چگونه اشكت خون شد * خون نيست ولى با تو چه گويم چون شد در ديدهء من خيال رخسار تو بود * اشكم چو گذر كرد بر آن گلگون شد « 1 »
احتمال مىرود كه اين « لطيف » همان لطيف الدّين زكى مراغه‌يى باشد . همچنين در نگارستان سخن از شاعرى به نام نرگسى مراغه‌يى ياد شده ( كه در كاشغر
هامش
( 1 ) - اين رباعى با اندك اختلافى در ديوان همام تبريزى ص 211 هم آمده است .
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 897 | عزيز دولت آبادى