عمر جاويدان بيابد نيست مر او را فنا * هركه نوشد جرعهيى از چشمهء حيوان عشق
شرط اول عشق را ترك سروسامان بود * هيچ نبود جز پريشانى دگر سامان عشق
عشق آمد كرد آزادم ز قيد اين و آن * تا دم مردن بود دست من و دامان عشق
هرچه جز معشوق نگذارد دگر از وى اثر * جمله را فانى نمايد آتش سوزان عشق
سينهء سوزان ، دل بريان و چشم اشكبار * زردى رخسار باشد شاهد و برهان عشق
نيست غير از مرگ ديگر عشق را « حامد » علاج * كس نمىداند دواى درد بىدرمان عشق
* *
تا زندهام اى دوست طلبكار تو باشم * وز كون و مكان طالب ديدار تو باشم
حرفى نشنيدم ز لب لعل تو ، تا كى * در حسرت گفتار شكر بار تو باشم
با طنز به من گفت كه اى « حامد » شيدا * خواهم كه انيس دلافگار تو باشم
( مجلهء ارمغان ، سال دوازدهم ، ص 173 - 176 مقالهء عارف دهلوى )
حسرت مراغهيى
ميرزا محمد تقى پسر ميرزا محسن از شعراى قرن سيزدهم مراغه است . در مدرسهء علماى اين حدود تحصيل علم نموده و مشق شكسته از روى خطوط استادان مىكرده ، در اندك وقتى از علم صرف و نحو و معانى و بيان و فقه آگاهى يافته ، خط شكسته را نيكو مىنوشته است ، جوانى متقى و پرهيزگار بوده و شعر نيك مىگفته است . مؤلف نگارستان دارا مىنويسد كه در جوانى وداع عالم فانى كرد . سليقهء نيكو در بستن مضمون داشت ، اگر اجلش در نمىيافت از فحول ادب مىشد .
( نگارستان دارا ، ص 72 )