همو مىگويد كه قابل شنيدن نيست .
از اوست :
گفتى بنشين به تيرهروزى * در كارگه سياه دوزى
شاهنشه عشق ملك دلگير * بس تير زده است بر سر تير
اختر در تذكره خود مىنويسد : « در اواسط زندگانى از وطن خود حركت كرده به عراق آمده به مداحى حكام و سلاطين مشغول گشت صحبتش مكرر اتفاق افتاده در قصيدهگوئى طبع قادرى داشت . اشعار بلند متين دارد .
خلاصه از شعراى مشهور و فصحاى معروف عهد خود بود و در تمامت عمر از انواع مغيرات تردماغ و از رد و قبول خلق در كمال فراغ بتخصيص شرب مدام كه على المدام مداومت مىنمود . چنان كه بالاخره در اصفهان سدهء 1214 در عالم مستى رخت از كارخانهء هستى بربسته در همان خاك مدفون گشت .
شخص مقدسى از سادات نقل مىكند كه روزى هنگام پسين به او برخوردم ، مست و لا يعقل به نزد من آمد بعد از صحبتهاى مستانه دست مرا گرفته و دو دانه اشرفى در دست من گذاشته از من گذشت شب كه به خانه درآمدم غذاى شام طلبيدم ، اهل خانه گفتند طبخى كه به جهت شام مهيا بود در همسايگى زن فلان فقير را وضع حملى شد و هيچ نداشتند ما به ايشان داديم و فقرهيى چند از فقر و فاقت و پريشانى اوضاع ايشان برشمرد كه من از استماع آن منقلب شده برخاسته بدر خانهء ايشان رفته دو اشرفى كه مهدى بيگ به من داده بود به ايشان داده دلجوئيها كرده بازگشتم . چون شب به خواب رفتم در عالم رؤيا ديدم مهدى بيگ در ميان باغى چون باغ بهشت مىچمد چون مرا ديد خندان پيش من آمد . گفتم تو در اين باغ چه مىكنى و اين باغ از كيست ؟ گفت مگر نمىدانى اين همان باغى است كه تو ديشب از همسايگان به جهت من خريدى و اظهار امتنان بسيارى كرده در آن حالت بيدار شدم ، صبح از خانه برآمدم به قصد آنكه مهدى بيگ را ديده و مژدهء اين واقعه را به او داده باشم . معلوم شد كه همان شب از فرط مستى فوت شده بوده است كه منش در خواب ديدم بالجمله آنچه مشخص شد پنج شش هزار بيت شعر داشته از آنجا كه كس درستى نداشت و خود نيز از لاقيديها خيالاتش را مدون ننموده بود در اين صفحه نسخهيى از وى نمانده گويند شخصى مسودهء اشعار او را از ملازم او خريده و از ميان برده مشخص نشد كيست » .