تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 849

مساهمون:

ص٨٤٩
به درد عشق « امينى » ز كس علاج مجوى * كه مرگ يادم جانبخش او دواى من است

غم عشق

در بحر غم خداست اگر ناخداى جان * گو ساحلى مباد نمايان براى جان اما چه غم ، غمى كه ز عشق است مايه‌ور * نى هر غمى كه رنج تنست و بلاى جان هرگز مشو جدا ز غم عشق جان من * كان مايهء صفاى دلست و جلاى جان آخر رسى بكعبهء مقصود وصل يار * گر هست خضر عشق ترا رهنماى جان گر بال‌وپر زند به غم عشق مىكند * بر اوج عرش جاى بهمت هماى جان ليكن مباد اهرمن نفس اى عزيز * يابد بحيله راه به خلوت‌سراى جان كان دم نه عشق ماند و نى از غمش نشان * نز شور و شوق دل نه ز فر و بهاى جان اى دل سبب مجوى كه جز در كتاب عشق * روشن نشد بكس خبر مبتداى جان نازم « امينى » آن غم عشقى كه جاودان * از ناى دل بعرش رساند نواى جان
اين غزل از آخرين سروده‌هاى اوست .
ماه رخسارى كه با مهرش به خود نازيم ، نيست * جان و دل را از غم و محنت بپردازيم ، نيست آن گل بىخار كز شوق وصالش يك‌نفس * همچو بلبل شور و غوغائى بر آغازيم ، نيست يكّه‌تاز راه سعى و همتيم اما چه سود * مقصدى دلخواه ، تا سويش بجان نازيم ، نيست جان به كف هستيم چون سرباز ، در ميدان عشق * آنكه با سوداى وصلش جان و سر ، بازيم ، نيست گوش شيطان كر ، كه پيش سركشان روزگار * اختيار اينكه باهم سر برافرازيم ، نيست در ره عشق بتى مرديم ، اما قدرتى * تا هواى وصل او از سر براندازيم ، نيست
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 849 | عزيز دولت آبادى