به درد عشق « امينى » ز كس علاج مجوى * كه مرگ يادم جانبخش او دواى من است
غم عشق
در بحر غم خداست اگر ناخداى جان * گو ساحلى مباد نمايان براى جان
اما چه غم ، غمى كه ز عشق است مايهور * نى هر غمى كه رنج تنست و بلاى جان
هرگز مشو جدا ز غم عشق جان من * كان مايهء صفاى دلست و جلاى جان
آخر رسى بكعبهء مقصود وصل يار * گر هست خضر عشق ترا رهنماى جان
گر بالوپر زند به غم عشق مىكند * بر اوج عرش جاى بهمت هماى جان
ليكن مباد اهرمن نفس اى عزيز * يابد بحيله راه به خلوتسراى جان
كان دم نه عشق ماند و نى از غمش نشان * نز شور و شوق دل نه ز فر و بهاى جان
اى دل سبب مجوى كه جز در كتاب عشق * روشن نشد بكس خبر مبتداى جان
نازم « امينى » آن غم عشقى كه جاودان * از ناى دل بعرش رساند نواى جان
اين غزل از آخرين سرودههاى اوست .
ماه رخسارى كه با مهرش به خود نازيم ، نيست * جان و دل را از غم و محنت بپردازيم ، نيست
آن گل بىخار كز شوق وصالش يكنفس * همچو بلبل شور و غوغائى بر آغازيم ، نيست
يكّهتاز راه سعى و همتيم اما چه سود * مقصدى دلخواه ، تا سويش بجان نازيم ، نيست
جان به كف هستيم چون سرباز ، در ميدان عشق * آنكه با سوداى وصلش جان و سر ، بازيم ، نيست
گوش شيطان كر ، كه پيش سركشان روزگار * اختيار اينكه باهم سر برافرازيم ، نيست
در ره عشق بتى مرديم ، اما قدرتى * تا هواى وصل او از سر براندازيم ، نيست