قفس تن شكست و نغمه زنان * مرغ روحش به آشيان پيوست
دير يا زود ، در گذرگه عمر * او هم آخر به كاروان پيوست
الغرض : تا از اين سپنجسراى * رفت و بر ملك جاودان پيوست
كلك « نظمى » نوشت تاريخش : * ( آه امينى به رفتگان پيوست )
1354 ش
از اشعار اوست : عين مدعاى من
جهان به غلغله و شور از نواى من است * زمان به زمزمه از نالههاى ناى من است
فلك چو كشتى بىناخدا به ورطهء موج * در اضطراب ز بانگ خدا خداى من است
ولى نه در دل سنگ تو سنگدل اثرى * ز تير آه و نه از سوز واىواى من است
نمىكنم گله از ناسزاى تو جانا * كه هرچه را تو پسندى همان سزاى من است
ز جان و سر برهت بىدريغ مىگذرم * مگر ز لطف بگوئى كه اين فداى من است
بجاى باده بسر مىكشم پيالهء زهر * بشوق اينكه مگر گوئى از براى من است
بكشتنم اگرت كام دل شود حاصل * بكش بكش كه همين عين مدعاى من است
چه افتخار از اين برتر است اگر گوئى * كه اين شهيد ره عشق آشناى من است
كه بازخواست ز قتل منت تواند كرد * كه خود سعادت اين مرگ خونبهاى من است