تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
قفس تن شكست و نغمه زنان * مرغ روحش به آشيان پيوست دير يا زود ، در گذرگه عمر * او هم آخر به كاروان پيوست الغرض : تا از اين سپنج‌سراى * رفت و بر ملك جاودان پيوست كلك « نظمى » نوشت تاريخش : * ( آه امينى به رفتگان پيوست )
1354 ش

از اشعار اوست : عين مدعاى من

جهان به غلغله و شور از نواى من است * زمان به زمزمه از ناله‌هاى ناى من است فلك چو كشتى بىناخدا به ورطهء موج * در اضطراب ز بانگ خدا خداى من است ولى نه در دل سنگ تو سنگدل اثرى * ز تير آه و نه از سوز واىواى من است نمىكنم گله از ناسزاى تو جانا * كه هرچه را تو پسندى همان سزاى من است ز جان و سر برهت بىدريغ مىگذرم * مگر ز لطف بگوئى كه اين فداى من است بجاى باده بسر مىكشم پيالهء زهر * بشوق اينكه مگر گوئى از براى من است بكشتنم اگرت كام دل شود حاصل * بكش بكش كه همين عين مدعاى من است چه افتخار از اين برتر است اگر گوئى * كه اين شهيد ره عشق آشناى من است كه بازخواست ز قتل منت تواند كرد * كه خود سعادت اين مرگ خونبهاى من است