( 745 ) در دست بوده و مورد استفادهء حمد مستوفى قرار گرفته است . و حاج خليفه از آن ياد كرده است .
( مجلهء يغما 11 / 5 - 11 مقالهء دكتر محمد امين رياحى ) .
در تاريخ گزيده مسطور است كه بسال 568 در مرگ مادر سلطان ارسلان بن طغرل سلجوقى ، و شمس الدّين ايلدگز مؤسس خاندان اتابكان آذربايجان ركن خويى اين رباعى را گفت :
دردا كه زمانهء نكو خواهى رفت * و اندر پى آن چو شمس دين شاهى رفت
در گردش دهر كس ندادهست نشان * در پانصد سال آنچه در اين ماهى رفت
در مختارات ( چاپ ايرج افشار ص 150 - 152 ) سه نامه از اوست و ضمن يكى از نامهها رباعى ديل را آورده است :
مى را چه كنم ؟ چون طرب اندر مى نيست * نى را چه برم چون شكر اندر نى نيست
طى را چه شرف چو حاتم اندر طى نيست * اندر خوى ، محنتى است كاندر رى نيست
در نزهة المجالس ، هم سه رباعى از او نقل شده است :
دارم سر خدمت تو ، گر سر نكشى * دامن ز من و كار من ، اندر نكشى
من ناز تو با جان و دل و ديده كشم * گر تو ، دگرى به روى من درنكشى
* * *
تا ناوك سينهها بود مژگانت * افسونگر دردها بود مر جانت
چون درد ، بديد آن لب افسونخوانت * از بيم لبت گريخت در دندانت
* * *
گيرم كه رخت رونق نسرين بشكست * يا خطّ تو ، با زار دل و دين بشكست
زلف تو ، زهر باد چرا مىشكند * آخر ، نه هزار قلب در چين بشكست
اين دو بيت هم در جنگى خطى بنام او ضبط شده است :
چون آب دو ديده مىنشويد * گردى كه زمانه بر رخم بيخت
چون هست زمانه سفلهپرور * كى دست زمانه بر توان پيخت
( تاريخ خوى ، ص 551 - 560 - نزهة المجالس چاپ دوم ص 94 )