بساط شه سليمان است بادش مىبرد هر سو * و يا چون تخت بلقيسى به اسم اعظم آصف . . .
مدار عرش را واقف دو قطب فرش را كاشف * چسان « برهان » شود واصف به يك امرى كه لا توصف
* * *
هزار مسئله گويد به غمزهء دلكش * كه من مسائل او را رساله خواهم كرد
بداد بوسه و جانى گرفت و آنگه گفت * كه اين معامله را هم اقاله خواهم كرد
( داستان دوستان ، ص 166 - 170 - مختصرى از تاريخ و جغرافياى خلخال )
[ حرف كاف ]
كافى خلخالى
ميرزا كافى فرزند ميرزا محمد على خلخالى از سرايندگان سدهء يازدهم ه ق . خلخال ساكن اردبيل بود . نصرآبادى مىنويسد :
چنين مسموع شد كه رب العزة را رب الغرة خوانده بدين معنى مشهور گرديده است . در فنون شعر و انشا ربطى داشت . از فرط افراط همت اسباب پدر را صرف محتاجان نمود در زمان شاه صفى ( 1038 - 1052 ) به اصفهان آمد با موزونان محشور بود و بسيار سادهلوح و پاكطينت . اين رباعى را جهت فغانى كه در قهوهخانهء بابا عرب بود گفته است :
تا بست فغانى به لب ساغر لب * چون شعله ز مستيش فتادم در تب
از چهره نقاب زلف را دور افكند * يعنى نبود روز قيامت را شب
مرحوم تربيت ترجمهء او و كافى اردوبادى را كه از منشيان شاهطهماسب بوده و به سال 969 در قزوين وفات يافته ، به هم درآميخته است .
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 143 - شمع انجمن ، ص 399 - دانشمندان آذربايجان ، ص 312 - فرهنگ سخنوران )