در رفتنم ز كويت و مىماند * دل در شكنج طرهء گيسويت
* * *
اى خوگرفته با شب ظلمانى * فارغ ز درد و رنج پشيمانى
از سردى دروغ دلم افسرد * كارم نهاد رو به پريشانى
از كوى توبه رنج برون رفتم * رو كردهام بوادى حيرانى
عمرى به راه دوست شديم اكنون * مائيم و راه بىسروسامانى
جان دربهدر
امشب از دوريت اى دلبر من * جان افسرده بر آتش دارم
تا فتد سايهء تو بر سر من * با شب و روز كشاكش دارم
غمت افروخت بجانم آتش * غم خود بر غم من افزون كن
پرده از روى ملالت دركش * عاشق خويش ز سر مجنون كن
* * *
در آن دم نقش اين دنيا نهادند * كه داغ مهر تو بر ما نهادند
به هر سروى كه اندر بوستان است * نشانى ز آن قد و بالا نهادند
به صحرا تا بگريد چشم مجنون * نشان چهرهء ليلا نهادند
زمين در سير خود سرگشته مىرفت * رواق گنبد خضرا نهادند
به شكوه هر لبى را مىگشودند * سرانگشتى بر آن لبها نهادند
به دل ره برده با افسون و نيرنگ * هزاران رنج پابرجا نهادند
ز طوفان بلا سرمست جستند * مرا در كنج غم تنها نهادند
* * *
هرآنكس را كه اندر دل غمى نيست * به صورت آدم اما آدمى نيست
كاخ آرزو
روزى كاخى از شگفتى و زيبائى بر پا مىشد . معمار كاخ از نهانخانهء درون خيال خويش پلهها و ستونهاى كاخ را برنگ آرزوى ضمير خود نقش و نگار مىبست . ديدهء تو در آن روز ، خيرهء اين شگفتى بود و از غوغاى كشمكش كارآموزان چيرهدست بنابه آشوب طوفان