تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦
تا كى گذشتن سرگران ، اى من سرت گردم كه گفت * يك‌بار سوى ما مبين ، يك‌بار سر بالا مكن
* * *
نه مروت است چندين ، ز من احتراز كردن * به خراب كردهء خود ، همه عمر ناز كردن بنشين كه بست راه گله‌ام طپيدن دل * به زبان شكوه نتوان ، سر شكوه باز كردن
* * *
بكش به زاريم و راه طعن دشمن زن * بريز خونم و آبى بر آتش من زن يكى است سود و زيان عشق را يكى ناصح * تو خواه آب بر اين شعله خواه دامن زن غم ترا اگر اى عشق ، چاشنى اين است * تمام عمر در آشنايى من زن
* * *
ز رشك مدعى مردم ، چه بزم پرملال است اين * برون از بىقرارى حالتى دارم ، چه حال است اين به زهر چشم سويم ديد و لب بست از سخن گفتن * حجاب صد نگاه است آن ، جواب صد سؤال است اين غمم شد فاش و نتوانم كه چشم از روى او پوشم * سراپا حيرتم ، خاصيت بزم وصال است اين وقوعى تن به رفتن داده‌ام از خوارى بزمش * ندارم طاقت برخاستن ، از انفعال است اين
* * *
سرت گردم ، نمىگويم كه با خود هم‌زبانم كن * اگر مىآيدت از دست ، گوشى بر فغانم كن چه كردم جز محبت كز تو جز خصمى نمىبينم * اگر دارم گناهى غير از اين ، خاطر نشانم كن وقوعى با تو از بىطاقتى درد دلى گفتم * دلت خون باد ، كى گفتم كه رسواى جهانم كن
* * *