تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
به دردى كز تو دارم ، لب نيارم از فغان بستن * نه زخمى خورده‌ام ، كز ناله بتوانم زبان بستن به فكر عافيت بودم ، گرفتار غمت گشتم * چو مرغى كاوفتد در دام ، گاه آشيان بستن ز ناكامى است فريادى كه من دارم ، سرت گردم * فريبم مىتوان دادن ، زبانم مىتوان بستن وقوعى بيخودى كردى ، در اثناى سؤال او * نمىبايست راه پرسش آن بدگمان بستن
* * *
اى زيب حسن ، جلوهء نخل بلند تو * سرمايهء حيات ابد نوشخند تو نوعى اسير خويشتن‌ام كرده‌اى ، كه نيست * ياراى دست و پا زدنم در كمند تو سعيم به مرگ خويش بود ، نه به زندگى * كارى چرا كنم كه نيفتد پسند تو
* * *
باز دم از وفا زند ، لعل فسون‌نماى او * مژدهء آشتى دهد ، پرسش آشناى او چيست وقوعى و چرا ، دم زند از حضور وصل * بزم طرب چه مىكند ، كنج غم است جاى او
* * *
هرگه كه رسم سركشى آغاز كرده‌اى * خون در دلم به مصلحت ناز كرده‌اى خاموشى از حيا و سراپا حكايتى * لب بسته‌اى و تكيه بر اعجاز كرده‌اى
* * *
قربان شوم ترا كه در ايام رشك من * دانسته اختلاط به مردم نمىكنى
* * *
اى ناله گرد خاطر ويران كيستى * در تركتاز قافلهء جان كيستى پيوند دير سالهء ما پاره مىكنى * در بند تازه كردن پيمان كيستى اى مرغ جان كه بال بر آتش گشاده‌اى * پروانهء چراغ شبستان كيستى