وى جان بر لب آمده ، بهرچه ماندهاى * موقوف رخصت كه و فرمان كيستى
* * * از رباعيات اوست :
تا باخبر از عشق نهانش كردم * روزى دوسه گرم امتحانش كردم
تأثير نياز بين ، كه باآنهمه ناز * در اول عشق مهربانش كردم
* * *
رحمى بر حال بىقرارى نكنى * گوشى به حديث دلفگارى نكنى
فرياد كه بااينهمه بىپروايى * بىمصلحت رقيب ، كارى نكنى
( هفت اقليم ، ص 245 - 246 - مجمع الخواص ، ص 192 - 194 - لطائف الخيال ( نسخهء عكسى ) - جنگ شماره 2763 ملى تبريز - دانشمندان آذربايجان ، ص 394 - 395 - الذريعة ، ج 9 ، ص 1278 - مكتب وقوع ، ص 563 - 583 - فرهنگ سخنوران ، )
ولى تبريزى
ولى الله حكيمباشى از دانشمندان سخنور سدهء سيزدهم ه ق . تبريز است . در آغاز جوانى به تحصيل كمالات پرداخت و بين ادبا شهرت بسزايى يافت سپس به كسب علم ابدان همت گماشت در اين كار رنجها برد تا مهارت كلى پيدا كرد و بر اطباى نظام با احتشام ناصرى منصب سرورى يافت و ملقب به « حكيمباشى » گشت . وى در ايام فراغت به گفتن اشعار فارسى و عربى نيز مىپرداخت قصيدهء بلندى به عربى در مدح ناصر الدين شاه سروده كه تمامى آن در « گنج شايگان » آمده است به مطلع زير :
من القاصرات الطرف فى خافة القصر * جلبن قلوب الجمع طبعا علا قصر قسر
ديوانبيگى مىافزايد كه مشار اليه تا سال 1257 در حال حيات بوده است .
از رباعيات اوست :
گفتم چشمت گفت كه بر مست مپيچ * گفتم دهنت گفت چه خواهى از هيچ
گفتم زلفت گفت پراكنده مگوى * باز آوردى حكايت پيچاپيچ
* * *
گفتم چشمم ، گفت كه گريان من است * گفتم جگرم گفت كه بريان من است