تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
بهار عمر گذشت و ز من گلى نشكفت * در اين حديقه به موسم نكشته‌اند مرا برد ما را هوس خام ز ره در پيرى * راه گم گشت به نزديكى منزل ما را
* * *
شدم هلاك و ز قيد توام رهايى نيست * ز خود جدا شدم و از توام جدايى نيست
* * *
سيلى ايام خواهد كرد طفلان را ادب * پيشدستيهاى جور سيلى استاد چيست
* * *
به‌جز تو در دل ما مدعا نمىباشد * به خاطرى كه تو باشى چه‌ها نمىباشد
* * *
مجو به غير خدا در دل شكستهء ما * كه در سفينهء ما ناخدا نمىباشد
* * *
گر چنين جلوه كند قامت سرو آسايش * لب خود غنچه كند گل كه ببوسد پايش
* * *
مىتوان از قطرهء اشكى به مطلبها رسيد * گاه باشد خرمنى حاصل شود از دانه‌يى
* * *
چهار است سرمايهء كامرانى * جوانى ، جوانى ، جوانى ، جوانى
از رباعيات اوست :
نادان غلطش ز سستى راى خود است * بىقدريش از پستى كالاى خود است بر مركب چوبين چو شود طفل سوار * خوش راهى و بدراهيش از پاى خود است
* * *
در عشق و جنون رساله‌يى مىخواهم * كنجى و مى دوساله‌يى مىخواهم زين قوم فرومايهء بىشرم و ادب * هجران هزارساله‌يى مىخواهم
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 125 - شمع انجمن ، ص 460 - صبح گلشن ، ص 278 - روز روشن ، ص 671 - دانشمندان آذربايجان ، ص 369 - بهترين اشعار « پژمان » ، ص 628 - 630 - فرهنگ سخنوران )