تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤

راجى تبريزى

حاج ميرزا ابو الحسن متخلّص به « راجى » فرزند حاج على اكبر تبريزى است به سال 1247 ه . ق . تولد يافت . از سخنوران اواخر سدهء سيزدهم هجرى قمرى بشمار مىرود وى داراى صفات پسنديده و اخلاق حميده بود سال 1292 ق . با جمعى از بازرگانان تبريز عازم مكه مىگردد و بعد از زيارت بيت اللّه در ماه محرم 1293 درخصوص خط سير مراجعت بين هم‌سفران اختلاف نظر حاصل مىشود جمعى از راه استانبول برمىگردند و جمعى ديگر كه « راجى » نيز همراه آنان بود در دو راه جده و استانبول متردد مىمانند و به منظور تفؤّل به ديوان حافظ متوسل مىشوند و به اين بيت برمىخورند :
عشق در دانه است و من غواص و دريا ميكده * سر فروبردم در اينجا تا كجا سر بركنم
راجى ابتدا از راه دريا منصرف مىگردد ولى تقدير بر تدبير وى چيره مىشود و به اصرار دوستان از همان راه جده و دريا رو به ديار خود مىگذارد اتفاقا در وسط دريا هوا طوفانى و كشتى غرق مىشود و راجى با سيصد تن از حجاج غرق مىشوند و جان به جان‌آفرين تسليم مىكنند عبارت ( ايا غفار - 1293 ) ماده تاريخ مرگ اوست . راجى شاعرى شيرين‌بيان بوده است . فرزندش عبد المجيد متخلّص به ناجى هم شاعر بوده و ديوانى دارد . ديوان راجى سال 1304 ه . ق . و سال 1312 ( به تصحيح مير شريف ) در تبريز و سال 1294 در 258 صفحه و سال 1340 ش . به اهتمام كتابفروشى ادبيهء تهران چاپ و مشتمل بر غزليات و قطعات پارسى و تركى است . از اوست :
هر دلى بستهء آن زلف شكن در شكن است * از پريشانى او واى اگر همچو من است تا كه در خانه مرا سرو روانى باشد * كى مرا حاجتى از نسترن و ياسمن است همچو من قدر تو اغيار نداند به خدا * جغد ويرانه‌نشين كى خبرش از چمن است در صف معركهء عشق تو كس جان نبرد * تيغ ابروى تو عاشق‌كش رستم‌فكن است « راجى » هركس نكند بندگى پير مغان * نيست آدم حيَوان است روانش به تن است