تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
به تبريزم چو گوهر در دل سنگ * كسى قدر و بهاى من نداند
سروده بود كه مرا واداشت تا قطعهء ذيل را پاسخ بدهم . تبريزى !
ز تبريزى عزيزم شكوه كم كن * كه از تبريزيان شكوه نبايد هرآن كز خاك تبريز است ، هموار * سوى حق و حقيقت مىگرايد زبانش را نيالايد به باطل * دهانش را نه بر بى جا گشايد نداند راه و رسم چاپلوسى * خوش‌آمدگوئى از وى برنيايد نه بدگوئى كند بىعلّت از كس * نه بىموجب كسى را مىستايد به نيكو بد ، به بد نيكو نگويد * چنان مىگويد و چندان‌كه شايد ترازووار كردارت بسنجد * نه چيزى كم كند ، نى مىفزايد زبان مىبندد و آيينه كردار * ترا چونان كه هستى مىنمايد تو گرم و نرم و شيرين باش تا وى * همى شيرين و گرم و نرمت آيد . »
( مقدمهء فرهنگ سخنوران ، چاپ دوم - ياد ياران ، ص 311 - 319 )

خيرى تبريزى

در قرن دهم مىزيست و از جملهء شعراى غير مشهور بود اين مطلع از اوست :
بگشايد آن نگار چو زلف دوتاى خويش * سازد هزار دل‌شده را مبتلاى خويش
در « دانشمندان آذربايجان » به نقل از تحفهء سامى از اين شاعر به عنوان « حيرتى » نيز ياد شده درحالىكه در تحفهء سامى مصحح همايون فرخ از شاعرى بدين تخلص كه تبريزى باشد ذكرى نرفته است . ( تحفهء سامى ص 263 - صحف ابراهيم ( نسخهء عكسى ) - دانشمندان آذربايجان ، ص 143 ، ص 128 « حيرتى » - الذريعة ، ج 9 ، ص 276 ، ص 311 )