مغنى بيا ساز كن ارغنون * كه آمد به سر ، باز شور جنون
بيا ساقيا من به قربان تو * فداى تو و عهد و پيمان تو
بده يادگار جم كامگار * كه با هر مزاجى بود سازگار
مِيى ده كه افزايدم عقل و جان * فتد بر دلم عكس روحانيان
ستاند مرا از من ، اما دهد * عوض آنچه بايد به عقل و خرد
نه زان مى كه شرع رسول انام * شمرده خبيث و نموده حرام
از آن مى كه پروردگار غفور * نموده است نامش شراب طهور
درآورده در رقص افلاك را * درافكنده در دهشت ادراك را
بيا ساقى اى مشفق چارهساز * بده يك قدح زان مى غمگداز
كه برهم زنم عالم خاكيان * كنم سير با فوج افلاكيان
بسوزم از آن ، دلق سالوس را * بدور افكنم نام و ناموس را
( تاريخ و جغرافياى تبريز نادر ميرزا ، ص 118 - دانشمندان آذربايجان ، ص 35 - علماى معاصرين ، ص 332 - 333 - رجال آذربايجان ، ص 23 - ريحانة الادب ، ج 3 ، ص 444 - تذكرهء پيمانه ، ص 213 - 214 « ساكت تبريزى » )
ارفع تبريزى
شيخ عماد فرزند ميرزا ابراهيم و برادرزادهء ملا گرامى و از شعراى قرن يازدهم ه . ق .
است . مدتى در اصفهان متولى مزار بابا ركن الدّين مسعود بن عبد اللّه بيضاوى بود گاهى شعر مىگفت و « ارفع » تخلص مىكرد از اوست :
قرب اگر خواهى دل بيدار مىبايد تو را * در دل شب گريهء بسيار مىبايد تو را
از دو جانب دوستى سامان الفت مىشود * با خدا آميزش بسيار مىبايد تو را
* * *
خواهى كه دلت محرم اسرار شود * از جملهء علم حق خبردار شود
از گريه بشو غبار آيينهء دل * مگذار ز گرد معصيت تار شود
* * *
خاموشم آنقدر كه تو را ياد مىكنم * تا غافلم ز ياد تو فرياد مىكنم