« مسيح » جرعهيى از دست « مجدالاشرافش » * چشيد ، مست شد و چنگ در رباب انداخت
* * *
شاها مسيح چاكر و كمتر غلام توست * در رتبه گرچه هست به خورشيد همجوار
( جلاليه ، ج 2 ، ص 261 - 265 )
مشربى تكلو
در سدهء دهم ه . ق . مىزيسته از طايفهء تكلو افشار ارومى بوده و با بيگلربيگى اين طايفه نسبت نزديك داشته است ، از اوست :
اى فلك ، اى بىترحم بىكسى را تا به كى * مىگدازى ز آتش حسرت مروت را چه شد
« مشربى » گيرم كه آه بىاثر كارى نساخت * حيرتى دارم كه تأثير محبت را چه شد
( مجمع الخواص ، ص 125 - بزرگان و سخنسرايان آذربايجان غربى ، ص 287 - فرهنگ سخنوران )
معز الاياله
ميرزا حسن معز الاياله به سال 1274 هجرى قمرى در اروميه زاده شد و به سال 1337 ه ق . در تهران رخ در نقاب خاك كشيد .
طبع شعر داشت و در موسيقى هم متبحر بود . با ميرزا عبد الرحيم طالبوف مكاتبه مىنمود ، سفرى به روسيه كرد و مدتى در آنجا سكنى گزيد . در راه اين سفر غزلى ساخته و ضمن اشارهء لطيف به « دلجان » چنين گفته است :
دلم از شوق رخت از دلوجان بىخبر است * خبرت هست كه سير « دلجان » در نظر است
راه كوى تو چو مويت همه پرپيچوخم است * به خيال رخ و زلفت شب و روزم سفر است
( بزرگان و سخنسرايان آذربايجان غربى ، ص 335 )