چون خليل الله به ياد آن لب و رخسار و خط * در ميانِ آتش و آب و گل و ريحان نشست
آزر ، ار عكس خليل چهرهات ديدى به خواب * همچو ابراهيم نقش روى بتها مىشكست
ور چو رويت قبلهاى در كعبه بودى ، بىخلاف * در زمان جاهليَّت كس نبودى بتپرست
هركه از جام لب نوشين تو يك جرعه يافت * همچو چشمت شد مدام از بادهء ديدار مست
بادهء صافى و لبهاى تو و جان « صفى » * نسبتى دارند جانى باهم از روز الست
* * *
صفيا صفاى صوفى ز شراب صاف باشد * نه ز زهد سرسرى و سخنى گزاف باشد
مى صرف صاف وحدت مچشان مخالفان را * كه جدل كنند و دانى كه جدل خلاف باشد
تو چه لايق خدايى كه ز خود برون نيايى * نبرد اگرچه تيغ است چو در غلاف باشد
چه شوى چو مرد حاجى به طواف كعبه راجى * كه منا و خيف غايب دم لا نخاف باشد
به صفا اگر رسيدى « صفيا » مرو به مروه * كه به گرد كعبهء دل همه در طواف باشد
* * *
آن كسانى كه ز صورت همه معنى خوانند * ز ابجد دفتر دنيى خط عقبى خوانند
در رخ عبد چو نيكو نگرند از ره علم * از سراپاى وجودش همه مولى خوانند
عكس رخسارهء محبوب چو پرتو فكند * لمعان رخ او نور تجلى خوانند
از كتبخانه خود خواند « صفى » سرِّ خدا * صوفيانش همه ز آن سرّ كتابى خوانند