جرس كه حالش گذشت خصوصيتى خاص اظهار مىكرد ، و بسيار از شبها را به منزل او مهمان بود ، اتفاقا شبى از براى ميرزا مهدى چيزى لازم شده بود ، كه به قدر نيم درهم قيمت داشت ، و در خانه نداشت و مىدانست كه شعرى در خانه دارد ، فرستاده طلب كرد ، او نيز بفرستاد . بعد از مدتى مديد كه از بعضى شنيدم قريب شش ماه يا بيشتر طول كشيد ، باز همان ضرورت جرس را پيش آمد ، و باعتماد و وثوق يگانگى بطلب فرستاد ، مشار اليه چند عدد پول سياه كه معادل نيم درهم مىشد بآدمش داده پيام فرستاد كه اگر ضرورت بود يكدفعه خواستى فرستادم ، و اگر مقصود جلب و اخذست ديگرى را پيدا كن ، و اگر واقعا محتاجى اينك قيمت او را فرستادم ، خودت براى خود تحصيل كن در فلان محل فلان شخص دارد .
جرس را ازين سخن خشن سينه بفغان آمد ، بخروشيد و بجوشيد و مىدانست كه آن شب احبّا در منزل آقا محمد ابراهيم نواب معروف به بدايعنگار جمعاند ، برخاست و برفت و در انجمن قصّه را تقرير نمود ، و همان اوان بود كه او تمناى ثقة الملكى كرده ، اين حركت بر همگنان مؤثر افتاد و همگى متفق شده هريك او را بنوعى هجو گفته و بعضى ملتزم شده در هجو ذكر نام طاهر ثقة الملك كردند ، و آن اهاجى بر السنهء اهالى طهران جاريست .
ازين گذشته بسوء عقيده و عدم موالات ( كذا بجاى مبالات ) به احكام شريعت مطهّره نيز معروف بود ، و خاتمهء حالش كه ذكر مىشود هم بر اين قول شاهد عدلست .
امّا خاتمهء حال خسران مآلش اينكه بعد از نوشتن آنقدر از گنج شايگان كه اكنون چاپ و نسخهء او بسيارست در انتظار رسيدن بلقب ثقة الملكى بناى فخريّه و مباهات گذاشت ، و در محافل و مجالس خود را ستايش كردن گرفت ، همانا در مجلسى كه جمعى از ادبا جمع بودهاند ، سخن از فصاحت كلام معجز نظام ملك علّام و عجز از اتيان به مثل بعض او از براى ما سوى اللّه در ميان آمده بود . فساد عقيدت و خبث سريرت محرك او شده تا العياذ باللّه لب بكلام هذيان گشاده مثل اين عبارت
تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 76
مساهمون: أحمد گلچين معانى
ص٧٦