خرابى دل عاشق ز چشم مست تو باشد * شكست خاطر ناشاد ما ز دست تو باشد
* * *
اجل كجاست كه برهم زنيم سلسله را * رها كنيم حريفان بدمعامله را
درون خانهء چشم تو مردمان هستند * كه در ميان حرم مىزنند قافله را
* * *
بيابان جهان را آن رباط بىدر و بامم * كه از بىرونقى منزل نگردد كاروانى را
* * *
به همزبانى يارم حجاب وا نگذاشت * سر هزار سخن داشتم ، حيا نگذاشت
هلاك جاذبهء عاشقى شوم كه ترا * به اين فراق پسندى ز ما جدا نگذاشت
* * *
دعاى خستهدلانت بمهربانى داشت * و گرنه حسن تقاضاى سرگرانى داشت
به جذب عشق و بتأثير دوستى نازم * كه چون تو سنگدلى را بمهربانى داشت
زياده ميل مى وصل مىكنى قاسم * برو كه پاس محبت نمىتوانى داشت
* * *