از كتاب اكبرنامه :
بگلچينى آن گلستان شدم * سراپا صباوار دامان شدم
از كتاب راى و صورت :
حسنست درم خريدهء او * خوبى گل آفريدهء او
از كتاب خمسهء متحيّره :
هست بر نامت ابتداى همه * به تو آغاز و انتهاى همه
از غزليات اوست :
دوشم از خاك لب او به تبسم برداشت * يكبهيك عقدهام از دل بتكلم برداشت
تا نگاهت پى خونريز دلم بست كمر * منّت بار سر از گردن مردم برداشت
* * *
چشمش از آن نمىنگرد در نيازمند * كاندر خور كرشمه و نازش نياز نيست
* * *
رويت ز آب باده گلستان آتشست * مى در پياله ريز كه دوران آتشست
* * *
بىصبرى و ناليدن عاشق به زبان نيست * خاموشى دل نيز كم از آه و فغان نيست
رباعى
اى تازه و تر شكفته مانندهء گل * بنگر سوى اوراق پراگندهء گل
ايام بقاى زندگانى به مثل * چون گريهء شبنمست و چون خندهء گل